تصمیم گرفتم اینجا برام حکم پلنر شخصیم رو داشته باشه و برایِ همین از اتفاقاتی که میفته و از احوالاتم راحت بنویسم ☼
این دو سه روز خیلی غم شدیدی رو تجربه کردم. هر لحظه میزان تاریکی و غصهام بیشتر میشد و احساس میکردم تمامِ آسمونِ دلم پر شده از ابرهایِ تیره و تاریکی که نمیذارن یه ذره بارقهی نور بیاد. فرو میرفتم هر لحظه بیشتر در این رنج..
تا دیشب. دیشب بالاخره بعد از این دوران اولین بار بود تونستم وصل بشم برم اینستا.
من این مدت فقط غمگین بودم اما اشک نمیتونستم بریزم. یه جورایی انگار احساسِ غمم رو نمیتونستم لمس کنم. نمیتونستم باور کنم چی شده.
دیشب ویدئوهایی دیدم که قلبم سوخت.. تا نزدیکای ساعت 4ونیم صبح بی وقفه ویدئو میدیدم و اشک میریختم. تمام بالشتم خیس شده بود.
آخرش هم بخاطر باطری گوشیم که تموم شد خاموش کردم اومدم بیرون و تقریبا ساعت 5صبح خوابیدم.
صبح که بیدار شدم خیلی خسته بودم اما انگار یه چیزی تو وجودم یک درجه تغییر کرده بود و بهتر شده بود.
دقیقا تا نزدیکایِ ظهر همچنان چشمام پف داشت و صدام گرفته بود.
اما یادِ این حرف قدیمی افتادم که میگفتن: گریه دل را آبیاری میکند ..
دیدم آره، قدیمیا راست میگفتن.
از طرف دیگه امروز اولین روز شروع کارم بعد از مدتها بود و اینم بهم حس خوبی داد.
اولین کسی که شروع کارم دوباره باهاش بود وقتی همو دیدیم واقعا ته قلبم خوشحال شدم. گفتم نمیدونی چقدر خوشحالم که زنده و سالمی..
اونم گفت خانم زنبوری منم همینطور، نمیدونید چقدر خوشحالم دیدمتون.
و بعدش زد زیر گریه.. گریهیِ شدید با اشکهای درشت ..
گفت تمام این مدت نتونسته بوده گریه کنه چه تنهایی چه پیش بقیه و حالا یهو احساس کرده میتونه اشک بریزه. اینبار من آروم و صبور بودم.
راجع به این سوگِ جمعی حرف زدیم و هردو در انتها سبکتر بودیم.
عنوانِ پست رو گذاشتم اتک آن تایتان چون دیشب یه کلیپی ازش دیدم که برام خیلی معنا داشت. برام خیلی مهم بود حرفاش و میخوام اینجا بنویسم.
فقط چون ذهنی دارم مینویسم ممکنه دیالوگاش عینا همون نباشه..
فرمانده رو کرد به سمتِ مردم وگفت: غول ها دارن حمله میکنن و ما هم باید بریم بهشون حمله کنیم. آماده باشید چون همممون قراره کشته بشیم.
یه پسری اونجا بود که چرهاش رفت تو هم و پرسید: آیا همه ما واقعا قراره بمیریم؟
فرمانده گفت: بله.
پسره پرسید: آیا میتونیم از فرمان شما سرپیچی کنیم و نریم به جنگ؟
فرمانده باز گفت: بله.
و بعد فرمانده با صدایِ بلند و چشمهایی که کمی اشک داشتن بلند بلند این جملات رو گفت:
قهرمانایِ قبلی هم برایِ ما همین کارو کردن. اونها به جنگ میرفتن تا از زندگی ما محافظت کنن و ما زنده بمونیم. در اون زمان وظیفه ما به عنوان زندهها این بود که قدرِ زندگی رو بدونیم و اون رو پاس بداریم و همیشه یادِ قهرمانانمون و اسامیشون رو زنده نگه داریم. حالا نوبتِ ما رسیده. ما باید بریم به جنگ تا نسلِ بعد بتونه زنده بمونه و اونها وظیفه دارن نام مارو زنده نگه دارن.. این کاریه که به زندگی معنا میده..
بعد از شنیدنِ این جملهها حالتِ چهرهی پسره کمکم تغییر کرد..
از چهرهای ترسیده، گیج ، خشمگین و کمی بغض آلود
تبدیل شد به چهرهای که داره اشکاش میریزه اما لبخند میزنه و معنایی که میخواست رو دریافته..❤︎
همراه با اون پسر منم حالم عوض شد.
فهمیدم که زنده بودن یا نبودنم دقیقا همیشه دستِ من نیست اما تو هر شرایطی باید چیکار کرد. تا وقتی زندهام باید اسامی و یادِ قهرمانان رو زنده نگه دارم و داستانشون رو تا آخرین روز زندگی نقل کنم و نذارم به فراموشی سپرده بشه و اگر روزی هم موعدِ نبودنم رسیده بود، بی معنا زندگی نکردم..
فردا روز کاریم ساعتش متفاوت از امروزه و صبح خیلی زود باید بیدار شم
امیدوارم شب زود خوابم ببره. اگر نبره یه ملاتونین زیرزبونی میخورم تا بتونم خوب بخوابیم.
از خودتون خوب مراقبت کنید ..☘︎ ݁˖
قدم اول برایِ برگشتن به خودم، سکوت و تجربهیِ عمیقِ تمام احساساتِ مکمل و متناقض تو وجودمه.
قدم دوم روتینوار پرداختن به وظایفمه حتی اگر سرعتم یک چهارم شده باشه.. اینجوری گم نمیشم وسطِ این همه سردرگمی.
دلیل ساکت بودم اینه که من امروز بالاخره وصل شدم به اینترنت.
چیزی برایِ گفتن ندارم. خالیام، خالیِ خالی..
۳۶هزار و پونصد نفر "حداقل" از دست رفتن؟
۳۶هزار نفر چقدره؟
هر یه نفر یه دنیاست.. هر یه نفر تمام دلخوشی و شادی یه نفر دیگهست، بچه یکی دیگهست، رفیق یکی دیگهست، خواهر یا برادر یه عزیزِ دیگهست، یارِ یکی دیگهست، مامان بابای یکی دیگهست، یه دنیا احساس و هدف و آرزوء، یه عالمه خاطرهست،تو خاطراتِ یه عالمه آدمِ دیگه حضور داره ...
نمیتونم این بُهت رو کامل لمس کنم.
رفتم تلگرام و بعد از آنلاین شدنم یکی از دوستام مسیج دادی خوبی تو؟ نگرانت شدم آنلاین نمیشدی.
گفتم خوبم و سالم، تو خوبی؟
گفت زنبور من سالمم اما ۱۲ نفری رفتیم، ۸نفری برگشتیم..!
پسر خالش و سه تا از دوستاشون همونجا جا موندن و دیگه نیستن...
نمیدونم چطوری میتونم به تصویر بکشم غمم رو. احساس نمیکنم فقط مردم و هموطنام از دست رفتن...
احساس میکنم ما یه عالمه دوستِ هم مدرسهای هستیم و قراره بریم اردو. ما سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس حرکت کرد و راه افتادیم. اون دوستامون اما جا موندن.
با پفک و چیپسهاشون تو کیفشون و بی سر و صدا رفتنِ مارو نگاه کردن و موندن همونجا...
خیلی بغض میکنم..
تا به خودم برنگردم نمینویسم..
دلم میخواد این خط آخر رو از خودم ننویسم. از شعری که مدام زیرلب میخونم بنویسم:
ما سرانجام شبی
مست و مدهوش و کمی ژولیده
با بدنهایِ به خون غلتیده
بر مزارِ سرد و منحوسِ شما میرقصیم..
همین الآن(اکنونِ واقعی) این فصل از کتابم هم به پایان رسید و بخش مورد نظر امروز رو خوندم. همینجوری که چشمام از درس خوندن نسبتاً گرم شده، دارم خودکارا و هایلایترهامو مرتب میکنم و آماده میشم مسواک بزنم بخوابم.
اخباری که در حال حاضر در جریان هست رو شنیدم و ممکنه هر اتفاقی برای امشب، فردا و فرداهامون بیفته..
به قولِ فرهادِ دماوندی(فرهادِ شهرزاد):
ما تو برهه عجیبی از تاریخ زندگی میکنیم شهرزاد. بعدها مردم یادشون میمونه این روزا رو...
دوستتون دارم و امیدوارم فرداهایِ هممون قشنگ و آزاد و پر امید باشه.
شبتون بخیر،رویا ببینید آدمایِ خوب..♡⛧
میخوام قبل از نوشتن درباره سریال اعلام کنم من نه تنها نت بین المللیم وصل نشد، بلکه اس ام اسهامم مجددا به اختلال خوردن ಠ_ಠ
درمورد سریالِ کرهای موش بالاخره بعد از کلی جست و جو در درونم فهمیدم چرا انقدر روم اثر گذاشته و چی اذیتم میکنه.
علتش نه مربوط به اینه که صحنههاش فجیعتر از بقیه سریالها باشه، نه مربوط به بیش از حد معمایی بودنشه که اعصاب آدم خرد شه.
دلیلش اینه که تو همه سریالهای معمایی، هیجانی و جنایی که دیده بودم احساسم نسبت به شخصیت منفی تقریبا ثابت بود و اگر سبب شناسی نشون میدادن یا فلش بک داشتن به کودکیِ قاتل، همدردی میکردم باهاش اما قضاوت اصلیم مختل نمیشد.
تو این سریال اتفاقی که افتاده در درونِ خودمه..
کاراکتر منفیش طوریه که قضیه خیلی فراتر از همدردی میره و جایی از احساساتم رو لمس میکنه که جا میخورم. همین باعث میشه مضطرب بشم یا نگران باشم برای سرنوشت اون آدم و دلم میخواد کلا داستان زندگیش طور دیگه ای بود...
+بهترین اثرِ این سریال رو زندگیم این بود دارم راجع به سایکوپتها متوالی مطالعه میکنم و اینترنت وصل بشه میخوام در خصوص تفاوتهای ژنتیکیشون با آدمهای عادی سرچ کنم و ببینم این اختلال قابلِ شناسایی قبل از به دنیا اومدن جنین هست واقعا یا نه.سایکوپتها واقعا بسیار باهوشتر از مردم عادی هستن (نه همیشگی اما غالبا اینطوریه) و یکی از عمده دلایلِ جامعه ستیزیشون برمیگرده به تجربیات تلخ دوران کودکیشون. کسایی که تو وضعیت اجتماعی-اقتصادی بد به دنیا اومدن و جامعه باهاشون خوب رفتار نکرده و حسرتِ یه زندگی حداقلی عادی رو داشتن یا بچه هایی که تو وضعیت اجتماعی-فرهنگی نامطلوبی به دنیا اومدن مثلِ مهاجرینی که شرایط وخیمی داشتن بیشتر مستعد گرفتار شدن به این ماجران. از اونجایی که سیرِ بیماریشون مزمن هستش، پیشگیری بهتر از درمانه.
یه لیست کوچولو از سریالهای ژانر معمایی، هیجانی و جنایی کره ای میذارم اگر دوست داشتید ببینید:
⋆ knobody knows
⋆ tell me what you saw
⋆ voice
از غیر کرههای قدیمی که دیدم و یادمه true detective خیلی قشنگ بود.
..Lorelai: Everything's magical when it snows✩
Everything looks pretty. The clothes are great. Coats,scarves, gloves,hats
راستش به این دیالوگ ایمان دارم چونکه داشتم این پست رو مینوشتم و پرده رو زدم کنار دیدم داره برف میاد.
ناخودآگاه یه حسِ نرم و لطیفی نشست تو دلم و تصمیم گرفتم یخورده شیرینتر بنویسم. انگار وسط یه گویِ برفی نشستم و دارم از زندگیم اینجا مینویسم. ❆❆❆
بذارید یه پیش زمینه بابت این پست بهتون بدم. من عادت دارم دوستامو باهم دوست کنم و خیلی ترسی ندارم از اینکه چی میشه؟ یا نکنه به ضررم بشه؟
اصلا هم اینطور نیست که دودش تا حالا تو چشمم نرفته باشه. اتفاقا رفته، همین الآنشم میره و توی این پست بهش اشاره میکنم اما من خیلی اذیت نمیشم.
راستش من باور دارم اینکه یه جامعه امن و درست حسابی باشیم ارزشش خیلی بیشتره تا اینکه فقط بخوام خودمو خوشبخت نگه دارم در کنار دوستام.
(من بیشتر به یه تصویرِ کلی نگاه میکنم. به اینکه سالهای دور وقتی پنجاه شصت سالمون شد همو داریم که با آرامش بهم تکیه کنیم و از این چیزای ساده و روزمره گذر کردیم و دلمون بهم دیگه گرمه. به اینکه تا اون زمان انقدر در اثرِ اصطکاک باهمدیگه سیقل خوردیم و صاف شدیم که قلق همو یاد گرفتیم و تب و تابِ موفقیت و درخشش ازمون رفته و میتونیم دلخوشیِ هم باشیم.)
دیروز تو هوای سرد با دوستم رفتیم بیرون و انصافا انقدر خوش گذشت که حد نداره.
خوش گذشتن برایِ من بیشتر از نظر درک شدنِ کلامی، داشتنِ صحبتهای عمیق و بی پرده خودم بودنه در کنارِ رفیقم و چاییِ داغ نوشیدن هم که اصلِ ماجراست.
یخورده حرف زدیم و بحث دوتا از دوستای مشترکمون شد.
بهم گفت راستی میدونی چی شد که سرِ کار باهاشون بحثم شد؟
دقیقا اولش اشاره کرد گفت من احمق نیستم زنبور. اومدن تو اون هفتهیِ مهمِ فروش، کارای مارو دسته بندی کردن. من لیستی که برای فروش دو روز اول بود چک کردم دیدم اسم من نیست. بهشون اعتراض کردم گفتم چرا من نیستم؟
برگشتن میگن با تیم مارکتینگ صحبت کردیم گفتن سه روز یه گروه رو پرزنت کنید سه روز یه گروه دیگه رو.
بعد خودش رو گذاشته سه روز اول اما به من رسیده اومده داره توضیح میده تیم اینو گفته.
من از اولین روز تشکیل کنارشون بودم و من میدونم اصلا تیم مارکتینگی وجود نداره. میان ایدههای خودشون دوتا رو میدن چت جی پی تی و یه تصمیم به نفع خودشون میگیرن و به ما تحویل میدن. اگر تیمی هست چرا تا حالا تو یدونه جلسه کاری حضور نداشتن؟
دیگه زشته که سر منم مثل بقیه کلاه بذارن..
بهش گفتم میفهممت عزیزِ من، حق داری دلخور باشی..
مگه با منم نکردن؟
(در خصوصِ من ماجرا این بود که من بهشون درخواست همکاری داده بودم و زمانی که موعدِ جواب دادن شد، بهم گفتن درخواستم رد شده.
من خیلی جا خوردم اون زمان. ازشون پرسیدم چرا؟ گفتن بخاطرِ تیم تبلیغات. ما جلسه گذاشتیم با همه مشورت کردیم و تیم تبلیغات گفتن نه این ایده برای ما جواب نمیده.
خب من در درونم واقعا نپذیرفتم چون میدونستم همین دو تا دوست من مدیر هستن. اگر میخواستن من باشم محال بود نشه.
پس واقعا بهشون سخت گرفتم و یه مدت تقریبا شش ماهه باهاشون بدخلق و سنگین بودم و ول کنِ داستان نشدم. میخواستم بدونم کدومشون مخالف بوده؟
تهش سختگیریم جواب داد. فهمیدم اونی که رفیق صمیمیتر و قدیمیترم بود اول گفته نه و مخالفت کرده با اومدنم. بعدش اون یکی هم موافقت کرده و بحثِ تیم تبلیغاتی همونجور که میدونستم، الکی بود.
البته زمانی که فهمیدم تا همین لحظه به اون دوستم چیزی نگفتم و گذر کردم..)
تو این داستان من فهمیدم همون دوست قدیمی و صمیمی که دارم واقعا دوستِ خوبیه و تو عالمِ رفاقت واقعا خیلی خوبه اما توی بحث کار متفاوته.. انگار تو مسائل کاری یه رقابتی توی دلش باهام داره که من نداشتم و ازش بی خبر بودم. این ماجرا گرچه منو رنجوند اما آگاهم کرد.
توی کار جدید من هم بهشون چیزی نگفتم(نه از سرِ کینه و انتقام، بخاطر اهمیت مرزبندی صحیح) و منم این بار دارم آگاهانه پیش میرم.
البته ممکنه سوال بشه چرا من توقع نداشتم چنین اتفاقی بیفته؟
چون کسی که این دو نفر رو باهم آشنا کرد کی بود؟ من
کسی که از توانایی های کاری بالایِ این پیشِ اون خوب گفت و از پشتکار و خلاق بودن اون پیشِ این خوب گفت کی بود؟ من
و اونوقت کسی که تو برهه زمانی که از کار قبلیش استعفا داده و موقتا یک دوره کار میخوادپیش دوستاش و ایده خوبی ارائه داده رد میشه کیه؟ من
واسه همین یکم سنگین بود برام ولی گذشت.
خلاصه با دوستم داشتیم میگفتیم این چیزا غصه نداره. اینا میگذره و خاطره میشه. روزی هرکسی دست خدا و تلاش خودشه.
بعد اومدم یه بازی کردیم.
گفتم اسم دوستای مشترکمون رو بگیم و هر کدوم با سه تا خصلت یا صفت توصیفشون کنیم.
وقتی این بازی رو میکردیم سر ذوق میومدیم از دقت نظرِ همدیگه یا از توصیفِ هنرمندانهای که نقطه زنی میکرد.
رسیدیم به خودمون.
گفتم زنبور. گفت: 1. مهمترین ویژگیت اینه که از قیافت معلومه باهوشی. از این آدمایی هستی که قیافشون معلومه از اون بچه تخس زرنگان که باهوشن و آدم دوست داره نگاه کنه. پیشونیت نسبتا صاف و بلنده و چشات درشت و مشکیه و تیزنگاه میکنی و بامزه.. 2. رفیقِ خیلی بامعرفتی هستی که آدم میدونه میتونه بهش تکیه کنه. 3. خیلی خوب "خودت" رو بلدی. تو رو بندازن تو یه اتاقِ سفید و در رو روت ببندن بگن باید اینجا بمونی، اذیت نمیشی و با خودت کیف میکنی. بعدش اضافه کرد که اینم بگم تو آگاه و بینایی و مسائل رو فقط نمیبینی، از بالا نظاره میکنی و سر همین خوشم میاد همیشه نظرتو بپرسم.
بعدش نوبت اون شد. گفت من چی؟ گفتم: 1. تو برای من اسمت گره خورده با جست و جو گر بودن و ماجراجو بودن. تو هرچیزی دنبال معنای اون لحظه هستی. یعنی اگر همه سفر بریم و هرکسی در حال خوش گذروندن باشه، تو یه لیوان چای دستت میگیری میری یه گوشه میخوری و اون لحظه وحالِ دلت رو داری با معنای وجودت تطبیق میدی 2. خودتم خیلی بامعرفتی و ته ته وجودت رو میذاری برای کسی که بدونی خرده شیشه نداره 3. شنوندهی بینظیری هستی که منم حتی جلوت کم میارم. به قدری قشنگ گوش میکنی و قضاوت نمیکنی که خارق العادهست و منم اینو اضافه کردم که زیبایی اون کاملا اسرار آمیزه. از اون دختراست که همه دوست دارن نزدیکشن شن ببینن این آدم کیه؟ چیه؟ چرا انقدر کاریزماتیکه در عین حال بالغ؟
آره خلاصه تو این روزایِ تلخ، اینجوری برا هم نوشابه باز کردیم و لذت بردیم.
دیشب اما یه چیز خیلی مهم کشف کردیم که مینویسم اینجا بمونه شاید شماهم درگیرش شده باشید و مهم باشه براتون.
این روزا بخاطرِ اینکه ارتباطات کمتر شده و همه باید تایم زیادی با خودمون تنها میموندیم خیلی چیزا در درونمون برایِ خودمون آشکار شده.
ما یه دوست مشترکی داریم که طی صحبتهامون فهمیدیم داره یه بازی روانی مشترکی سرمون در میاره. چیکار میکنه؟
میاد باهامون صحبت میکنه و ازمون درباره ایدههای جدیدمون میپرسه. بعد ما ایده ای که داریم یا کاری که داریم میکنیم رو بهش میگیم و شروع میکنه به گفتنِ نقاطِ ضعف یا منفی کارمون و اون شوق رو که میگیره هیچ، اصلا بی ارزش میکنه ایده رو. میایم هر حرفی بزنیم میگه علمی حرف بزنید، فکت بیارید و..
چت جیپیتی رو نقد میکنه و میگه بَده اما وقتی با ما بحث میکنه میره سراغ اون تا همه جانبه ایده ما رو ضعفاشو بهمون بگه و باور کنیم که به درد نمیخوره کارمون.
بعدش خودش میاد اون ایده رو یخورده تغییر میده و استفاده میکنه و کیف میکنه با موفقیتش :)))
(البته به این نتیجه هم رسیدیم که از بدجنسیش نیست. از ناپختگیشه بیشتر و فکر میکنه همه چیز خلاصه شده تو پول و موفقیت. اون دهه هشتادیه و ما هفتادی و یجورایی دلش میخواد بهمون ثابت کنه بچه باهوش و موفقِ بین ما اونه. البته قرار شد دیگه خودمونم حواسمون به خودمون باشه و هرچیزی رو نگیم بهش)
خلاصه که آره.
به نظرم سوایِ رنجِ مشترک، آگاهیِ مشترک هم اون گفت و گو رو شیرینتر از عسل میکنه.
شب زحمت کشید منو رسوند خونه و بعدش خودش رفت خونشون. چون جی پی اس کار نمیکرد رو دستمال واسش کروکی کشیدم مسیر برگشتشو :)
وقتی رسید مسیج داد: نمیدونی چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که دارمت، خیلی رفاقتمون بهم میچسبه.♡
منم گفتم: از وقتی رسیدم حس میکنم قشنگ دلم سبک شده.. من عاشقتم و مرسی که انقدر رفیقِ بینظیری هستی واسم.
برایِ اهلِ بیت تو روز تعطیل جدول سودوکو کشیدم رو برگه A4 و دارن حل میکنن و کیف میکنن. خیلی بامزهست ( ◜‿◝ )♡
بعد از آپلود کردنِ این پست میخوام دوباره برگردم سر درس و مشقم و به نظرم یکی از فاکتورهای موفقیت با سواد داشتن(نه مدرک گرایی) گره خورده.
درمورد اینترنت هم من همچنان اصلا به نت بین المللی وصل نشدم.
آهان یه چیز دیگه هم این که این روزا دارم سریال کرهای موش رو میبینم و خیلی عجیبه که انقدر رو اعصابم اثر گذاشته.. من چندوقته دارم سریال ژانر معمایی-هیجانی-جنایی میبینم و اوکیم باهاش اما این یکی داره خیلی بهم اضطراب میده و شبا هم کابوس دربارهاش میبینم. منتظر این سریال زودتر تموم شه بعدش اصلا از این ژانر یه مدت فاصله میگیرم. نمیدونم چی تو این سریال داره انقدر اذیتم میکنه...
اولین روز بعد از تموم شدنش میشینم انیمیشن امپراطور کوزکو میبینم روحم شاد شه.
ما انسانها موجوداتِ خلاقِ بینظیری هستیم و قدرتهای ذهنمون انقدر بالاست که گاهی خودمون هم در رویاهایِ خودمون غرق میشیم..
یکی از نقاط عطف این غرق شدگی تو پروسه شیرینِ دلباختگی و عشق و عاشقی رخ میده.
اگر این پست رو بخوام خیلی مفصل بنویسم باید اشاره میکردم که کلا مفهوم "عشق" تو فرهنگِ شرق با فداکاری، وفاداری تا لحظه مرگ و معنا دادن به این رنجی که عاشق میکشه گره خورده ولی تو فرهنگِ غرب این فرمی نیست و اونا گفت و گو محور و شواهد محور هستن و یکی از عمده دلایلِ خودآزاری تو عشق و عاشقی برای ما همینه.
اما نه، نمیخوام اونقدر عقب برم..
میخوام همینجا باشیم و درباره اتفاقی که تو ذهنمون میفته بنویسم که چرا گیر میکنیم یهو تو یه آدم؟
وقتی کسی به دل ما میشینه طبیعتا یه سری خصوصیت داره که باب دل ماست.. یه انرژی و وایبی که مارو به سمتش میکشونه.
میتونه زیبایی باشه، سواد باشه، خوش انرژی بودن باشه، معصومیت باشه، یونیک بودنش باشه، باکلاس بودنش و...
تا اینجاش طبیعیه و درسته.
اما چه اتفاقی میفته تو پروسه ارتباط گیری باهاش که اون آدم اگر به حدِ کافی بهمون توجه نکنه، اخلاقش خوب نباشه، احترام کافی نذاره، انرژی خوب متقابل برنگردونه، تو منابع مالی یا انرژیش خسیس باشه، بهونه تراشی کنه و در وجودمون اضطراب ایجاد کنه، دروغ بگه، اصلا بدنمون رو به تنش ببره باز ازش دست نمیکشیم؟
اینجا دیگه اون آدم مساله نیست.
اینجا باید به درونِ خودمون نگاه کنیم و ببینیم تو وجودمون چه چیزی داره این همه تقلا میکنه برایِ چسبیدن به دیگری؟
از تنهایی میترسیم؟ اون آدم رو ایدهآل سازی کردیم؟ بودن با اون آدم رو مساوی دونستیم با دلخوشی زندگی؟ فکر میکنیم خودمون کافی نبودیم که اون آدمِ دیگه که خیلی هم دلنشینِ ماست از ما خوشش نیومد؟ عاشقِ رویاهایی شدیم که با اون ساختیم؟ آینده رو با اون تصور کردیم و حالا نمیتونیم برگردیم به واقعیت؟
☼خیلی مهمه ببینیم چی شده درونمون. فهمیدنش باعث میشه سری بعد این اتفاق تکرار نشه.
اما یه چیزی بینِ همه اینا مشترکه و باید بدونیم:
وقتی از واقعیت چشمپوشی کنیم و پناه ببریم به دنیایِ ذهنمون برایِ پیدا کردنِ «چرایی»ها و عشقی که باید به خودمون بدیم رو بخوایم خرجِ کس دیگه کنیم تا اون هم دلبسته به ما بشه و به شیوه خودش بهمون عشق بورزه تا حسِ خوشبختی کنیم، بی برو برگرد روزی شکست میخوریم و غم، تمامِ آسمونِ دلمون رو میگیره..
این پست رو نوشتم تا یادآوری کنم ما هممون محتاجِ محبت و عشق هستیم و این یه حقیقته
اما خیلی مهمه بدونیم اولین کسی که باید بهمون این عشق رو بده خودمونیم.
باید مراقبِ خودمون باشیم، باید عزت نفسمون رو تقویت کنیم، باید الویت اول خودمون باشیم، باید خودمون رو به سمتِ رویاهامون هدایت کنیم
در این صورت از عشق و دلبستگی هم دیگه نمیترسیم.
چون میدونیم هر اتفاقی بیفته، یه منِ قوی درونِ خودمون داریم که از پسِ همه چیز برمیاد و اینو ثابت کرده بهمون.
تمامِ عشق دنیا رو به پایِ خودتون بریزید انسانهایِ خوب و عزیز♡
پن: امروز بخاطرِ اینکه فردا نیستم باید یخورده بیشتر درس بخونم فلذا احتمالا نتونم بیام دوباره اینجا سر بزنم اما حتما در اولین فرصت میخونم شمارو. (◍•ᴗ•◍)
اولِ بهمنتون به خوشی دوستان.
اگر به خانهی من آمدی برایِ من اِی مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحامِ کوچهیِ خوشبخت بنگرم..
#فروغ_فرخزاد
فقط خواستم نوشته باشم که ثبت بشه انقدر درس خوندم که نرسیدم اینجا رو آپدیت کنم.
دلم میخواست تو یه خط یادآوری کنم هممون یه سری آدم کوچولو هستیم که نمیدونیم دقیقا
میخوایم با زندگیمون چیکار کنیم و داریم بر اساسِ بهترین حدس و گمانمون عمل میکنیم. سخت نگیریم این روزا رو ..♡
شب و غمتون باهم بخیر✩
دیروز و امروز هیچی درس نخوندم و فقط زندگی کردم.
امروز خونه رو حسابی تمیز کردم و بُعدِ وسواسی وجودم رو به آرامش رسوندم.(مامان معذرت میخوام ولی بهت خیانت کردم. گفتی جارو برقی رو تو پریز تلویزیون نزن، زدم چون نزدیکتر بود بهم ƪ(˘⌣˘)ʃ )
الان هم مردد موندم که مسواک بزنم بخوابم زود یا یه اپیزود سریال ببینم بعد بخوابم.ولی به هرحال بعد این پست زود تصمیم میگیرم.
از فردا الویت دوباره میشه: درس درس درس ⚯
شبتون بخیر اهالی بلاگستان⋆⋆
پن: همین لحظه بالاخره شهرماهم برف اومد و دارم از پنجره با ذوق نگاه میکنم (*˘︶˘*).。*♡
ذوق تمامِ قلبم رو گرفته. با خیال راحت مسواک میزنم که بخزم زیرپتو توی این شبِ سردِ قشنگ..
-آقای کیتینگ: "غنچههای گل سرخ را اکنون که میتوانی برچین".
معادل لاتین اون هست: carpe diem
حالا کی میدونه معنیش چی میشه؟
+میکس: کارپه دیم، دم را غنیمت شمار.
-آقای کیتینگ: چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟ به این دلیل که ما خوراک کرمها هستیم بچهها. چون، چه ما باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس زدن باز میایستیم، جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.
[ما هر روز، به نبودن نزدیکتر میشیم و این بودن در عینِ تمام رنجها، حسرتها، غصهها و پشیمونیهاش یه موهبتِ تقریباً بیتکراره. اینکه روحی سرگردان نیستیم و جسمی داریم شاید هرگز در هیچ جهانی دیگه پیش نیاد.
دنیایِ سریالها، دیالوگها، درس خوندنها و اکتشافات، حس یکی بودن با کل جهان موقع مدیتیشن، داشتنِ روابط انسانیِ صمیمی، تجربه عشق و دلتنگی و انتظار و همه چیزای دیگه به نظر خیلی بی تکرار و ناب هستن.
امروز رو قشنگ زندگی کن با هرآنچه در دست داری.]