幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم
幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم

قول شرف به خودم :»

دیروز و امروز هیچی درس نخوندم و فقط زندگی کردم.

امروز خونه رو حسابی تمیز کردم و بُعدِ وسواسی وجودم رو به آرامش رسوندم.(مامان معذرت میخوام ولی بهت خیانت کردم. گفتی جارو برقی رو تو پریز تلویزیون نزن، زدم چون نزدیک‌تر بود بهم ⁦ƪ⁠(⁠˘⁠⌣⁠˘⁠)⁠ʃ⁩ )

الان هم مردد موندم که مسواک بزنم بخوابم زود یا یه اپیزود سریال ببینم بعد بخوابم.ولی به هرحال بعد این پست زود تصمیم میگیرم.

از فردا الویت دوباره میشه: درس درس درس ⚯

شبتون بخیر اهالی بلاگستان⋆⋆


پ‌ن: همین لحظه بالاخره شهرماهم برف اومد و دارم از پنجره با ذوق نگاه می‌کنم ⁦⁦(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡⁩

ذوق تمامِ قلبم رو گرفته. با خیال راحت مسواک میزنم که بخزم زیرپتو توی این شبِ سردِ قشنگ..

این پست رو با آهنگِ Die with a smile بخونید

-آقای کیتینگ: "غنچه‌های گل سرخ را اکنون که میتوانی برچین".

معادل لاتین اون هست: carpe diem

حالا کی میدونه معنیش چی میشه؟

+میکس: کارپه دیم، دم را غنیمت شمار.

-آقای کیتینگ: چرا شاعر از این عبارت استفاده کرده؟ به این دلیل که ما خوراک کرم‌ها هستیم بچه‌ها. چون، چه ما باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، تک تک ما در این اتاق، روزی از نفس زدن باز می‌ایستیم، جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.

[ما هر روز، به نبودن نزدیک‌تر میشیم و این بودن در عینِ تمام رنج‌ها، حسرت‌ها، غصه‌ها و پشیمونی‌هاش یه موهبتِ تقریباً بی‌تکراره. اینکه روحی سرگردان نیستیم و جسمی داریم شاید هرگز در هیچ جهانی دیگه پیش نیاد.

دنیایِ سریال‌ها، دیالوگ‌ها، درس خوندن‌ها و اکتشافات، حس یکی بودن با کل جهان موقع مدیتیشن، داشتنِ روابط انسانیِ صمیمی، تجربه عشق و دلتنگی و انتظار و همه چیزای دیگه به نظر خیلی بی تکرار و ناب هستن.

امروز رو قشنگ زندگی کن با هرآنچه در دست داری.]

آنیما و آنیموس

دیشب داشتم وبلاگ محیا رو میخوندم در جواب یکی از کامنت‌هاش خیلی قشنگ به بحثِ آنیما و آنیموس اشاره کرده بود.

جوابش باعث شد من یه پست بخوام دربارش بنویسم چون به نظرم خیلی خیلی مهمه و خیلی اثر داره روی خلق ما و عملکردمون تو زندگی.

مختصر بخوام بگم جنابِ یونگ اومدن در راستای یکپارچه شدن و توسعه شخصیت این اصطلاحات رو به کار بردن.

آنیموس به بخشِ زنانه در مردها میگن / آنیما به بخشِ مردانه در وجود زن‌ها.

ما هممون هردو رو داریم.

اما چرا مهمه بخوایم اون بخشِ دیگرمون رو خوب بشناسیم، بهش بها بدیم، تقویتش کنیم و خودشناسی داشته باشیم؟

چون یه شخصیتِ یکپارچه‌ی قوی کسیه که هردو رو متعادل داشته باشه.

اَگر مردی بتونه آنیموسِ خودش رو بدونِ سرکوب و با آگاهی بشناسه و بهش بها بده،نه تنها  نقطه ضعف‌های عاطفیش  برطرف میشه و با خودش و احساساتش در صلح قرار میگیره، بلکه روانش از بار فشارِ بی‌اندازه خالی میشه و بسیار مردِ قدرتمندی میشه. مردی که سرکوبگر نیست.

مثلِ کسی که انگار دیگه پاشنه آشیلی نداره تا ازش زخم بخوره.

در مورد زن‌ها هم همون اندازه مهمه. اگر زن آنیمایِ درونش رو بشناسه اول از همه میتونه بفهمه دقیقا از چه تایپ مردی خوشش میاد؟ و به هرکسی اجازه نزدیک شدن نمیده. در ادامه میتونه خودش خصلت‌ها و ویژگی‌هایِ مردی که ستایش میکنه رو در درونش پرورش بده و اون زن هم نقطه ضعف‌هاش برطرف میشه و با خودش و زندگیش آگاهانه مواجه میشه. اونوقت انتخابش برای عشق یا ازدواج یا رابطه بر حسبِ ضعف و نیاز نیست، بر حسب کششِ آگاهانه و تعادل بین بخش‌هایِ مختلف زندگیش قرار میگیره.

واقعا خودشناسی میتونه مستقیم‌ترین مسیرِ ممکن برای خداشناسی و درکِ جزئی از جهان باشه.

آدمی که خودش رو بشناسه، واقعا عاشقِ خودش میشه.

کسی که عاشقِ خودش شده بیخود با دیگران ارتباط نمیگیره اما اگر چنین کسی تو زندگی دیگران بیاد باعث میشه اون آدم دوبار عاشق بشه.

یه بار عاشقِ این آدمی بشه که انقدر حالش با خودش خوبه

یه بارم عاشقِ خودش میشه که بخاطر حضور اون آدم رشد و بلوغی در درونش رخ میده که از نو عاشقِ خودش میشه.


+ توی ژورنالینگ کردنتون توی دفترِ شخصیتون میتونید بی سانسور برای خودتون توصیف کنید چطور احساساتی دارید؟

مثلا اگر خانم هستید ببینید قدرت براتون توی چی تعبیر میشه؟ چطور مردی براتون جذابه؟ و بیاید پلنی طولانی و بی عجله برای نزدیک کردن اون شخصیت به زندگیتون و تقویتش بنویسید و ببینید چطوری میتونید با اعتماد به نفس ظاهر بشید.

اگر آقا هستید ببینید چطور خانمی براتون تحسین برانگیزه؟ زنی آگاه دوست دارید یا زنی خوش مشرب و سهل‌گیر؟ دلتون میخواد سنگ صبور داشته باشید یا دوست دارید با شوخی و تفریح از فشار خارج شید؟ اون قسم از احساس رو در درونتون پرورش بدید و جا باز کنید تو زندگیتون برایِ مهرورزیدن به خودتون.


امیدوارم بهترین‌هایِ ممکن رو از خودتون کشف کنید

دیدار با رفیق بعد از یک هفته و نیم/دویولینگوم ^_^

بعد از چندین روز همش خونه بودن امروز عزمم رو جزم کردم که برم بیرون و یکی از بهرین دوستای همیشگیم رو ببینم.

رفتیم و یخورده حرف زدیم و در عین حال که نشسته بودیم داشتیم صورت آدم‌ها رو نگاه میکردیم. همه تو خودشون بودن، خسته و تکیده..

یعنی واقعا دلمون به حالِ خودمون دوچندان سوخت.

گفت باورم نمیشه منی که همیشه پر از شوق زندگیم دیگه واقعا این سری تموم شدم.. هیچ امیدی نمونده تو دلم. 

بهش گفتم: هممون همینیم اما اینجور نمیمونه. تاریک‌ترین لحظه شب مگه نزدیک‌ترین لحظه به طلوع نیست؟ امیدت رو تو قلبت نگه دار باور کن بالاخره ما صبحِ آزادی رو میبینیم و میایم همینجا باهم چای و کیک میخوریم و میخندیم.

یخورده باز صحبت کردیم و من و این دوستم هردو باهم کارمون یکیه ولی همکار نیستیم. میگفت دارم از این بیکاری کلافه میشم.

گفتم حق داری عزیزِ من، منم مثل خودتم ..

اونجا که نشسته بودیم یه گربه‌ی خیلی شیک و بااعتماد به نفسی رو یکی از میزا وایستاده بود که قشنگ صاحب میز شده بود.

گوشیمو برداشتم ازش عکس بگیرم

رفتم جلوش گفتم پیشی؟ لنزو نگاه کن. پیش پیش

واقعا نگاه کرد :) عکسشو میخوام بذارم اینجا اگر بشه.

بعد داشتیم پامیشدیم گفتم یه لحظه نتم رو روشن کنم. روشن کردم و در حد چند ثانیه به اینترنت بین الملل وصل شدم.

من یه دوست قدیمی دارم که فروردین امسال مهاجرت کرد رفت انگلیس و شبِ آخرش هم یه ماشین شدیم دوستامون تا دم صبح شهر رو چرخیدیم، داریوش گوش کردیم، گریه کردیم، به باعث و بانی این شرایط فحش دادیم و با بغل محکم خداحافظی کردیم...

موقع جنگ من ایمیل و رمز دویولینگوم رو بهش داده بودم و گفتم اگر وقت داشتی روزی یه درس بخونم استریکم نسوزه و واقعا دمش خیلی گرم. اون واسم خوند و به لطفِ همراهیش من تونستم هزار روز رو رد کنم.

این سری من تا رسیدم خونه اومدم بهش مسیج بدم دیگه نتم قطع شد.. نتونستم بهش بگم.

داشتیم از کافه بلند میشدیم همون یک لحظه که وصل شدم دیدم بهم پیام داده واتس اپ و گفته خدا رو شکر که خوبی(دوست مشترکمون بهم زنگ زده بود حالمو پرسیده بود و بهش گفته بود هممون خوبیم دلشوره نگیر) و در ادامه نوشته بود خیالت راحت باشه‌ها..دارم هر شب واست یه درس میخونم با دویولینگوت چون میدونم واست مهمه :")))♡

قلبم اصلا ذوب شد از این پیامش، از اینکه یادش بود، از معرفتش..

18 January

امشب شبِ ۱۸ ژانویه‌ست. شبِ قبل از ماهِ نو ☽⋆

نمیدونم شما به انرژی‌ها باور دارید یا نه، علاقه دارید یا نه ولی میخوام اینجا بنویسم که انرژی‌های ماه نو برای شروع همیشه خوبن.

توی دفتر ژورنالتون یا هر کاغذی که دوست دارید، اهدافِ مهم شغلی، مالی، مهارتی و خودسازی که میخواید انجام بدید بنویسید و اولین قدم کوچیک برایِ اون کارِ عملی همین نوشتن هست که شما برمیداریدش.

فردا صبحم یه قدم دیگه براش بردارید و شروع کنید به اقدام کردن برای اون خواسته نه فقط آرزو و تصور کردن.

الآن بعد از نوشتنِ این پست آماده میشم برم مدیتیشن کنم، بعدش آبجوش میذارم و با یه پاتیل تی‌بگِ عطری میشینم ادامه درسم رو بخونم.⚯

پ‌ن: قلمِ محیا رو انقدر دوست دارم که بدونِ اینکه خودش بدونه باعث شد مبحث درس خوندنم رو متناسب با وایبش عوض کنم.

کشفِ عمیق‌ترِ خودم

دیشب داشتم فکر میکردم من که خیلی خوب بلدم با تنهایی و سکوت کنار بیام و ازش لذت ببرم. دلیل این کلافگی خودم چیه؟(فارغ از اوضاع بی‌ریختِ مملکت منظورمه)

هی فکر کردم هی فکر کردم و بالاخره فهمیدم منشا خلا درونم چیه.

مشکلِ من "کارمه". من بینهایت عاشق شغل و کارم هستم و یه بخش از معنای وجودم رو شغلم ساخته.(ببخشید که اشاره نمیکنم شغلم چیه)

و شغل من پیوند خورده با اینترنت و سوشیال مدیا.

این روزا که کار نمیتونم کنم احساس میکنم اون سطح از انرژی، اون بشاش بودن،اون قدرت و اون معنای وجودی دلخواهم رو ندارم.

هرچند کار من با استرس زیادی همراهه اما من عاشقِ تک به تک بخش‌های کارمم. اینکه اثرگذارم، جاری‌ام، دائما آپدیت باید باشم و...

البته تمام این روزا در همین حیطه درس خوندم و هرروز حتی جمعه مطالعمو داشتم و بین 2ساعت تا 5ساعت متغیر بود ساعات درس خوندنم.

اما خب اینکه هی اضافه بشه به دانشت اما نتونی به کارش بگیری یا بری بیشتر سرچ کنی و مقاله بخونی و.. اون هیجان رو نداره.


به جاش دیشب یه ژورنالینگ در آرامش هم  کردم و یه نقشه راه نسبی برای خودم طراحی کردم که بدونم تا هفته دیگه اگر نت وصل نشه باید چیکار کنم و ایضاً اگر نت وصل بشه باید چیکار کنم و یهو جا نخورم و قاطی پاتی بشه برنامه‌هام. 

بالای صفحه ژورنالینگ یه جمله از مرحوم بیضایی نوشتم که میخوام اینجا هم بنویسم و بذارم بمونه:

ما با آنچه می‌سازیم ایرانی هستیم!

نه فقط با آنچه از دست می‌دهیم.. (#بهرام_بیضایی)

برایِ روزهایِ بی اینترنتی

یه عزیزی تو کانالش آدرسِ یه هوش مصنوعی ایرانی رو گذاشته بود که این روزا داره کار میکنه.

چک کردم دیدم بله.. واقعا کار میکنه و از هیچی بهتره.

منم اینجا میذارمش تا اگر نیاز داشتید استفاده کنید:

نجومِ باطنی (آسترولوژی)

نمیدونم  اسم آسترولوژی اینجا برای کسی آشنا هست یا نه.

آسترولوژی میشه تفسیرِ باطنی از حرکت و حضور سیارات در موقعیتی که قرار دارن.

من از بچگی عاشقِ تمام چیزهای جادویی دنیا بودم و این علاقه به لطفِ مادرم تقویت شد. چه طوری؟

من یادمه فیلم هری پاتررو اولین بار با زبون اصلی دیدم اونم با چه سختی‌هایی؟ مامانم دستمو گرفت رفتیم جایی که سی دی رایت میکردن.

آقاهه واسمون هری پاتر رو ریخت روی سی دی. اینجوری بود که هری پاتر و سنگ جادو رو انقدر دیدم که سی دی دیگه همش وسطش گیر میکرد.

بعد همینطوری قسمت قسمت میرفتیم رایت کنه واسم و من ببینم و بعدش سری دوبله شدش رو هم گرفتیم.(مامان تو نور زندگیمی)

یکی از مصداق های جادو تو دنیای واقعی برای من سیارات و آسمونن.

انقدر برام دنیایِ آسمون و دونستنِ انرژی سیارات جالب بود که بالاخره ثبت نام کردم و کلاس‌های آسترولوژی مقدماتی و.. هم گذروندم و تا حدی که میخواستم برای فعلا از سیارات و کارکردشون بدونم رو یاد گرفتم.

قبل از قطعی نت هرروز تحلیل مفسیرین رو میخوندم و جایگاه سیارات رو چک میکردم و خودمم تحلیل برای خودم میکردم.

الان‌ها نت نیست

دسترسی ندارم به چک کردن موقعیتشون

اما میخوام یه چیزی رو با علمِ دقیق و ایمان قلبی بگم و بنویسم که بمونه برام اینجا:

سیاره سترن(زحل) در تفسیرِ باطنی سیاره ساختارگرایی، نظام‌مندی و اصوله. یه انرژی سختگیرانه داره که ارفاق تو سیستمش جایی نداره.

تو چارت تولد هر کسی یه سری دوره‌ها هست که سیاره سترن وقتی از جایگاهی که ماه قرار داره عبور میخواد کنه، سال‌هایِ سختی میشن برای فرد☾

چون ماه در نجوم باطنی تعیین کننده کیفیت احساسات و امنیت عاطفی هست، سترن تعیین کننده آزمون‌های سختگیرانه و نظم و ساختار.

میخوام بگم یه دوره حدودا هفت ساله برای زندگی فرد خیلی سخت میگذره در اون دوره (تقریبا دوبار یا سه بار انسان در عمرِ عادی تجربه میکنه).

جنسِ خستگی و ناامیدیش دقیقا شبیه این روزای ایرانمونه.

چون وقتی زحل از جایگاه ماه عبور میکنه احساس میکنی دیگه خشک شدی از بدبیاری، از اینکه همش برات نمیشه، از اینکه درد میکشی و انگار درمانی نیست و کسی نمیفهمه این شبِ تاریکِ روح نه با تراپی خوب میشه نه با سبک زندگی نه با هیچ چیزِ دیگه‌ای.. 

چندسال سخت میگذره و در سال‌های پایانی اون هفت سالگی دیگه آخراش حتی با کسی حرف زدنش نمیاد آدم. فکر میکنی همینه که هست.. فکر میکنی تموم شدی برایِ همیشه و هیچ جنسی از شادی دوباره نمیتونه سرپا کنه تورو..

اما بعدش؟

بعدش آدمی که از این سختگیری در میاد بیرون هرگز شبیه نسخه قبلیش نیست.

استوارتر، آروم‌تر، دنیاشناس‌تر، راحت و سبک شده. (سترن سختگیرترین معلم کهکشان و از طرفی بهترین جایزه دهندهِ کهکشانه)

من مطمئنم این روزها همون انرژی رو دارم احساس میکنم در سطح ایرانمون.

سترن داره به زودی وارد نشانِ اریس(قوچ، فروردین) میشه و قراره زیر و رو کنه ساختارها رو..

دیگه نظامِ بی‌پایه، اصولِ پوسیده، عقاید نخ‌نما و.. هیچکدوم توان استوار موندن رو ندارن و فرو میریزه هر ساختاری که زیر بنایِ درستی نداره.

من از این مطمئنم و یکی از دلایل اینکه قلبم روشنه به امید همینه .

*دلم میخواست بنویسم تا اگر کسی نیاز به امید واقعی داره بخونه و بدونه صبح میشه این شب به زودیِ زود..*

Daily

قهوه‌ام رو گذاشتم دم بیاد و گفتم تا آماده بشه پست امروز رو بنویسم. ☕️

دیشب خیلی فکر کردم به همه چی.. از خاصیت‌هایِ همیشگی و بی تغییرِ نوشتن برایِ من، اورتینک بوده و دیشبم اومده بود سراغم.

اوورتینک که میاد مثلِ یه جغد به راحتی تا پنج صبح بیدارم و تو سرم با خودم درباره همه چیز حرف میزنم و چشمام یه ذره هم گرم نمیشن تا بخوابم.

حتی میخواستم یه پست بلند بالا بنویسم و از تمام درد و حرف‌های نگفته‌ام به اون آدم بنویسم و خالی شم.

چرا؟ چون هیچوقت نتونستم ازش حرف بزنم.

تو کانالم راحت بودم اما میدونستم آدرس کانالمو داره و نمیخواستم به قول بیلی ایلیش تو اینترنت راجع بهش بد بگم.. نمیخواستم غمگین شه یا تو چشمِ دوستای مشترکمون کوچیک بشه. این آخرین محافظتم بود ازش.

بعدها هم نتونستم از غمم بنویسم چون دوستای واقعی و بی‌نظیری دارم و همینکه میومدم تو باتلاقِ خاطرات غرق شم و نوشته‌هام بویِ اورتینک میگرفت، زنگ میزدن باهم بریم بیرون و غم رو از دلم بیرون میبردن.

ما تو جریانِ جزییات روابط هم هستیم و نمیتونم بگم چقدر حضورشون موثر بود. 

اگر نبودن من هم این من نمیشدم.

خلاصه بعد از اینکه اونا هوامو داشتن دیگه  نه روم میشد بنویسم از پروژه شکست خورده عاطفیم نه واقعا بعد از حرف زدن با دوستام دیگه غمی برای تبدیل شدن به کلمه میموند برام. حتی غمِ ملو هم نمیموند چون تمامشو باهم مرور میکردیم و تموم میشد میرفت تا روزِ دیگه.

همه اینا رو گفتم تا به این برسم:

تو پست اول گفتم خوشحالم اومدم اینجا چون میتونم "خودم تَر" باشم..

میخوام اصلاحش کنم و بگم تو این جایِ جدید و قایمکی فهمیدم ؟"چقدر خوبه یه وقتایی آدم همه‌یِ خودش نباشه" ..

چقدر خوبه یه وقتایی به حال خودمون رها نشیم و به زور و ضرب هم شده آدما بگیرنمون.

زندگی واسه ماها آسون نیست و هممون یه تم افسردگی و اضطرابی تو شخصیتمون داریم که اگر بهش افسار نزنیم میتونه کل شخصیتمون رو ببلعه.

شایدم نباید تعمیم به همه بدم، شاید درباره خودم این بیشتر صدق میکنه

درباره خودم میگم که من یه ته مایه‌هایی از این ماجرا رو دارم و با کمک تراپیست، با نظاره‌گر بودنِ زندگی، با دوستام و با هزارتا راه رفته و نرفته تونستم کنترلش کنم.

الآن با خودم داشتم مرور میکردم که نوشتن اینجا باید واسم چندتا قانون داشته باشه تا ادامه بدمش. نمیخوام خودمو اذیت کنم یا از روتین خارج شم.

قوانین من اینان:

✩ اینجا نوشتن نباید واسم تبدیل بشه به یه دغدغه که بخوام محتوای نوشتم رو از قبل تو ذهنم مرور کنم و دل مشغولی و نوشخوار فکری دوباره بهم برگردن. اگر از کنترل خارج بشم اینجا رو میذارم کنار.

✩ تا جایِ ممکن روزها آپدیت میکنم چون دیشب دقت کردم دیدم شب‌ها بخوام بنویسم ناخودآگاه غمگین و فلسفی میشه. تا وقتی کنترل ماجرا دستم نیومده شب‌ها ننویسم بهتره

✩ محتوای اینجا اختصاص بیشتری به دیلی من داره و درباره اوضاع بیرون نیست.. اوضاع بیرون آلردی آشفته‌ست و هم من هم شما میدونیم، اینجا بیشتر به دنیای درونم اختصاص داره.

فعلا همیناست برام.

قوانین دیگه هم اضافه بشه بعدا ادیت میکنم.

my inner world

اکثر روزا سعی میکنم هرطور شده  درس بخونم . از اینکار خوشم میاد هرچند نه امتحانی درکاره نه چیزی ولی از درس خوندن به عنوان یه جور hobby خوشم میاد.

با این سن و سال هنوزم عاشق اینم که خودکار خوب و برگه زیاد  داشته باشم و مثل هربخش از کتاب رو با روش خودم علامت بزنم و باز کنم مطلب رو.

امروزم  هم انجامش دادم.

وقتایی  که اینترنت بود جایزه روزای مفیدم به خودم یه اپیزود سریال بود البته یه وقتایی هم جایزم خواب زوده.

یادمه تا همین چندسال پیش خانوادمو مسخره میکردم میگفتم مگه مرغید این ساعت میخوابید؟

الان خودم گاها ساعت 9ونیم شب بیهوش میشم :))

هرچی جلوتر میره دارم بیشتر شبیه آدم معمولیا میشم و البته اصلا ناراحت نیستم. خوشحالم هستم.

دنیای فلسفه‌بافی، زیاد فکر کردن، زیاد عمیق بودن، حساس بودن و... رو به اتمامه و به نظرم یکی از خاصیت‌های بالا رفتن سن همینه.

یکی از دلایلی هم که عمل‌گرا و تجربه‌گرا شدم همین بود. دلم میخواستم حسی تر باشم تا شهودی.

اگرم از نتیجه بپرسید میگم شدیدا راضیم و پیشنهادش می‌کنم ♡

پ‌ن:

چند شب پیش اتفاقی یه شبکه پیدا کردم حوالی همین ساعت داشت سریال goblin رو میداد. خوشحال شدم گفتم شبا قبل از خواب فعلا ببینمش. الان هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد کدوم شبکه بود -_-