幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم
幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم

٠࣪⭑انیمه اتک آن تایتان٠࣪⭑

تصمیم گرفتم اینجا برام حکم پلنر شخصیم رو داشته باشه و برایِ همین از اتفاقاتی که میفته و از احوالاتم راحت بنویسم 

این دو سه روز خیلی غم شدیدی رو تجربه کردم. هر لحظه میزان تاریکی و غصه‌ام بیشتر میشد و احساس میکردم تمامِ آسمونِ دلم پر شده از ابرهایِ تیره و تاریکی که نمیذارن یه ذره بارقه‌ی نور بیاد. فرو میرفتم هر لحظه بیشتر در این رنج..

تا دیشب. دیشب بالاخره بعد از این دوران اولین بار بود تونستم وصل بشم برم اینستا.

من این مدت فقط غمگین بودم اما اشک نمیتونستم بریزم. یه جورایی انگار احساسِ غمم رو نمیتونستم لمس کنم. نمیتونستم باور کنم چی شده.

دیشب ویدئوهایی دیدم که قلبم سوخت.. تا نزدیکای ساعت 4ونیم صبح بی وقفه ویدئو میدیدم و اشک میریختم. تمام بالشتم خیس شده بود.

آخرش هم بخاطر باطری گوشیم که تموم شد خاموش کردم اومدم بیرون و تقریبا ساعت 5صبح خوابیدم.

صبح که بیدار شدم خیلی خسته بودم اما انگار یه چیزی تو وجودم یک درجه تغییر کرده بود و بهتر شده بود.

دقیقا تا نزدیکایِ ظهر همچنان چشمام پف داشت و صدام گرفته بود.

اما یادِ این حرف قدیمی افتادم که میگفتن: گریه دل را آبیاری می‌کند  ..

دیدم آره، قدیمیا راست میگفتن.

از طرف دیگه امروز اولین روز شروع کارم بعد از مدت‌ها بود و اینم بهم حس خوبی داد.

اولین کسی که شروع کارم دوباره باهاش بود وقتی همو دیدیم واقعا ته قلبم خوشحال شدم. گفتم نمیدونی چقدر خوشحالم که زنده و سالمی..

اونم گفت خانم زنبوری منم همینطور، نمیدونید چقدر خوشحالم دیدمتون.

و بعدش زد زیر گریه.. گریه‌یِ شدید با اشک‌های درشت ..

گفت تمام این مدت نتونسته بوده گریه کنه چه تنهایی چه پیش بقیه و حالا یهو احساس کرده میتونه اشک بریزه. اینبار من آروم و صبور بودم.

راجع به این سوگِ جمعی حرف زدیم و هردو در انتها سبک‌تر بودیم.

عنوانِ پست رو گذاشتم اتک آن تایتان چون دیشب یه کلیپی ازش دیدم که برام خیلی معنا داشت. برام خیلی مهم بود حرفاش و میخوام اینجا بنویسم.

فقط چون ذهنی دارم مینویسم ممکنه دیالوگاش عینا همون نباشه..

فرمانده رو کرد به سمتِ مردم وگفت: غول ها دارن حمله میکنن و ما هم باید بریم بهشون حمله کنیم. آماده باشید چون همممون قراره کشته بشیم.

یه پسری اونجا بود که چره‌اش رفت تو هم و پرسید: آیا همه ما واقعا قراره بمیریم؟

فرمانده گفت: بله.

پسره  پرسید: آیا میتونیم از فرمان شما سرپیچی کنیم و نریم به جنگ؟

فرمانده باز گفت: بله.

و بعد فرمانده با صدایِ بلند و چشم‌هایی که کمی اشک داشتن بلند بلند این جملات رو گفت:

قهرمانایِ قبلی هم برایِ ما همین کارو کردن. اون‌ها به جنگ میرفتن تا از زندگی ما محافظت کنن و ما زنده بمونیم. در اون زمان وظیفه ما به عنوان زنده‌ها این بود که قدرِ زندگی رو بدونیم و اون رو پاس بداریم و همیشه یادِ قهرمانانمون و اسامیشون رو زنده نگه داریم. حالا نوبتِ ما رسیده. ما باید بریم به جنگ تا نسلِ بعد بتونه زنده بمونه و اون‌ها وظیفه دارن نام مارو زنده نگه دارن.. این کاریه که به زندگی معنا میده..

بعد از شنیدنِ این جمله‌ها حالتِ چهره‌ی پسره کمکم تغییر کرد..

از چهره‌ای ترسیده، گیج ، خشمگین و کمی بغض آلود

تبدیل شد به چهره‌ای که داره اشکاش میریزه اما لبخند میزنه و معنایی که میخواست رو دریافته..❤︎‬

همراه با اون پسر منم حالم عوض شد.

فهمیدم که زنده بودن یا نبودنم دقیقا همیشه دستِ من نیست اما تو هر شرایطی باید چیکار کرد. تا وقتی زنده‌ام باید اسامی و یادِ قهرمانان رو زنده نگه دارم و داستانشون رو تا آخرین روز زندگی نقل کنم و نذارم به فراموشی سپرده بشه و اگر روزی هم موعدِ نبودنم رسیده بود، بی معنا زندگی نکردم..


فردا روز کاریم ساعتش متفاوت از امروزه و صبح خیلی زود باید بیدار شم

امیدوارم شب زود خوابم ببره. اگر نبره یه ملاتونین زیرزبونی میخورم تا بتونم خوب بخوابیم.

از خودتون خوب مراقبت کنید ..☘︎ ݁˖