幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم
幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم

یک ربع به شش صبح

تازه چشمام گرم شده بود که صدای جنگنده‌‌ها اومد.

گفتم اکتفا نمیکنم و میخوابم.

خوابیدم

و با صدای خیلی بلندِ شیشه‌ها پریدیم هممون

بی‌وقفه شروع کردن به زدن و تو راهرو صدای همهمه و داد میومد

هممون خوابالو، ژولیده و شوکه بودیم و دستامون یخ کرده بود.

پناه گرفتیم کنار بقیه همسایه‌ها و تا اومدیم دوباره بالا گفتم بنویسم.

خیلی نزدیک بود همه چی..

خوابِ خوب برام رویا شده.

امیدوارم همتون سلامت باشید و این روزا رو به خیر بگذرونید

برگِ سبزِ زمستون

تو تاریکی نمیبینی من نشونت میدم / بیا دنبالم باز ِاسما رو یادت میدم
که این بعضی وقتا رو شونه‌هایِ توء / که بعضی وقتا میفته رو شونه های من
"بگو اسمتو، اسمت باید یادت بیاد"این اولین درسیه که من بهت میدم
همیشه یادت بمونه کجاست خونه / مهم نیست اونا دارن چیو نشون میدن
زمان میگیره یکی یکی قهرماناتو / زمان داره بهت میگه شبیه خودت شو
درختای بی ریشه میرن با این طوفان / بده دستاتو خودم میشم ریشه‌ی تو ..
#او_و_دوستانش

دلم میخواست میتونستم این آهنگ رو از بلندگوهای شهر پخش کنم و جایِ تزریقِ ناامیدی، ترس یا تحلیل‌های بیخود که
حاصلی جز بحث ندارن اینو باهم بخونیم . دلم میخواد به همه کسایی که ترسیدن یا ناامیدن اسم‌ها رو یادآوری کنم و بگم
بخاطر همشون باید از این برهه تاریک باهم بگذریم و نترسیم..
ترس برای وقتیه که همش تاریکی باشه.. دم دمای گرگ و میش باید با امیدواری نفس کشید نه آروم و بی صدا و هراسون.
دلم میخواد بگم گوش نکنید «اونا دارن چیو نشون میدن». ما ریشه داریم و ریشه های تو قلبِ ایران خانم جان هست. 
همه چیز که دست انسان‌ها نیست قربون شکلتون برم. خدایی هست، زمینی هست، آسمونی هست.. 
اصلا دلم میخواد بعدش محمد اصفهانی بذارم و دستای همو بگیریم و برای کسایی که این روزا تنهان
یا از صداها بیشتر میترسن بلند بلند بخونیم:
باور نکن تنهاییت را، تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه‌ی عشق، بر دوشِ هم سر می‌گذاریم
نمیدونم چطوری بگم که واقعی به نظر برسه اما من واقعا خیلی زیاد مردمم  رو دوست دارم و دلم میخواد همیشه
هرجوری میتونم از نظر روانی روحیه بهشون بدم. 
اینا رو کسی میگه که خودشم نه جای امنی رفته و نه نفسش از جای گرم بلند میشه اما واقعا به خالق باور داره.

دیدم این روزا نت نیست و برگشتم به دنیایِ درس خوندن و قهوه خوردن
 اما نه درس تخصصی بلکه یه بخشِ مهم که میتونه خیلی کاربردی باشه و بقیه ازش غافل میشن.
یادم اومد من بخاطر شغلم خیلی واسم خوب میشه اگر از مسائل مرتبط با حقوق شهروندی و جرایم اطلاعات بالا
داشته باشم و همینجوری هی موکولش نکنم به آینده.
خلاصه نشستم یه دل سیر درس خوندم و نکته برداری کردم و لذت بردم.
همین اول کاری دو سه تا مساله بود به سرچ نیاز داشت که تو خود کتاب علامت زدم نت‌ها که وصل شدن برم پیگیری
کنم بخونم و فعلا با همین کتاب کار رو جلو ببرم.
دارم هر شب یه اپیزود از مینی سریالِ Virgin River  رو می‌بینم و چقدر این سریال قشنگ و لطیف و سافته.
سوایِ بازیگرهاش که خیلی دوستشون دارم، خودِ محیطِ شهر ویرجین ریور بسیار تمیز و سرسبز و حال خوب کنه :)



Blogs

این مدت که اینجا هم بالا نمیومد داشتم به هر ضرب و زوری شده متوسل میشدم ببینم چیکار باید کنم.

کلمه وبلاگ رو گاهی سرچ میزدم

لینک مستقیم مینوشتم

چاره گشا نبود هیچکدومش.

اما میخوام اینو بگم رندوم رسیدم به یه پستی که درباره انواع سرویس‌های وبلاگ صحبت کرده بود و همشون (از قدیمی‌ها مثل پرشین بلاگ تا اونایی که هنوز هستن) رو به اختصار توضیح داده بود و قابلیت‌هاشون رو وصف کرده بود.

بعد یه جا اون آخراش به قیاس بین بلاگ‌اسکای و بیان پرداخت.

لُپ مطلبش این بود که بیان در انتها؛ تنها سرویسی میمونه که خدماتش رو ارائه میده و بلاگ اسکای هم بسته میشه.

من اینو خوندم لب و لوچم آویزون شد :((

گفتم دیگه توکل به خداست. هرزمان بسته بشه این سری کلا دیگه وبلاگ نمینویسم و به بیان هم کوچ نمیکنم.

الان اومدم دیدم بعضی دوستان گفتن بیان میخواد وبلاگ‌هاشو ببنده و فقط تا پونزده اسفند هست و سرش ناراحتن.

دارم فکر میکنم برم اون پست رندومه رو هرجور شده باز پیدا کنم براش کامنت بذارم که شما زین پس لطفا کلا پیش‌بینی نکن تو زندگیت.

به صلاح خودته دوست عزیز.

نه ناامیدی بیخود ترویج میکنی نه امیدواری الکی.

بلاگ اسکای و مشکلات ورود بهش

نمیدونم برای شما هم این مشکل به وجود اومد یا نه اما من اصلا و ابدا نمیتونستم بلاگ اسکای رو باز کنم و خیلی غصم شده بود 

اینجا رو دوست دارم

امیدوارم همیشه برقرار باشه

My dream

آرزو دارم تو صبح آزادی، بارون پودری ریزی بباره رو سر هممون.

هوا تمیز باشه و اتمسفر ایران برای هممون پر از آرامش و خیال راحت باشه. نفس عمیق بکشیم و چشمامون رو ببندیم و حس کنیم تموم شد اون کابوسِ طولانی..

آرزو دارم اسم کشورم همراه باشه با عزت و سربلندی جهانی.

دخترا و پسرای خوشتیپ و خوش‌ذوق رو ببینم که جای تلاش برای اپلای، همینجا عاشقانه و آزادانه زندگی میکنن.

این آرزوی قلبی منه برایِ ایران خانمِ زیبا و صبورم ⁦⁠ෆ⁩

این آروزی قلبی منه برای مردم شریف و نجیبم ෆ⁩ 

people can go From people you know to people you don't


山から遠ざかればますますその本当の姿を見ることができる。友人にしてもこれと同じである

هرچقدر از کوه دورتر بشی، بیشتر میتونی ماهیتِ واقعیِ اون رو ببینی. 

در موردِ دوستان هم همینطور هست.


این پست رو میخوام اختصاص بدم به اون رفاقت 12 ساله که بالاخره دیشب برای همیشه تموم شد و پروندش رو بستم.

من دیشب با یه دوستِ دیگم رفته بودم بیرون و میخواست بهم شیرینی ماشین جدیدش رو بده.

اول بلیط گرفته بود برای این سینما اختصاصیا، با خودش و مامانش باهم رفتیم فیلم رو دیدیم و خیلی لذت بردیم.

بعد شبش رفتیم خونه داداشش اونجا یخورده نوشیدنی بخوریم و شادی کنیم :)

اما وقتی تو سینما بودیم اون رفیق قدیمیم مسیج داد بهم.

گفت سلام خوبی؟ دلم برات تنگ شده هستی این هفته ببینمت؟

منم جواب دادم سلام مرسی تو خوبی؟ من دو سه روز اول هفته همش بیرون بودم میخوام از فردا خونه تکونی کنم.

گفت باشه پس خواستی همو ببینیم خودت خبر بده.

گفتم باشه.

این همینجا تموم شد تا اینکه شب شد و ما خونه داداشِ دوستم بودیم و شام داشتیم میخوردیم.

یهو دیدم پشت سر هم داره برام پیام میاد.

باز کردم دیدم پیامایی با این مضمون واسم نوشته:

+: زنبور چند وقته میخوام ببینمت و هربار داری یه جوری میپیچونی. من تورو میشناسم و متوجه الگوی رفتاریت هستم.

ازت میخوام اگر درباره چیزی ازم ناراحتی باهام صحبت کنی.

حتی اگر میخوای ازم دوری کنی حداقل حق منم هست بدونم چی شده و بعد میتونم به تصمیمت احترام بذارم.

براش نوشتم: عزیزم درست متوجه شدی. من تصمیم گرفتم دوستیمون با مرزای جدید باشه و از این شرایط راضی‌ام.

بابت همه این سال‌ها رفاقتمون هم ازت ممنونم.

+: بخاطرِ اون روزی هست که قرار بود با ماشین بیام دنبالت و نشد؟ از این ناراحتی؟

-: نه اصلا ربطی به اون نداره. به نظرم برو پیامای 13 بهمن رو بخون که برای کارت نوشتی

+: خوندم اما متوجه نشدم چی شده؟ من درباره روش‌ها توضیح دادم و نظرم رو گفتم.

-: حالا برو پیامای 11 بهمن برای کار من رو بخون. این بار به خوبی متوجه میشی چی شده

+: الآن تازه متوجه شدم.. اما میخوام بهت بگم سوتفاهم شده. من اصلا قصد نداشتم کار تو رو بی اعتبار نشون بدم زنبور.

تو منو اینجور شناختی؟

چرا وقتی این شُبهه برای به وجود اومد و ناراحت شدی نیومدی بهم بگی و اجازه بدی توضیح بدم؟

من اصلا اینجور آدمی نیستم.. اون پیام صرفا مخاطب پرسیده بود منم نظرمو گفتم همین.

این دوتا هیچ جوره بهم ربط نداشتن. من فقط نظرمو گفتم و از دید تو نگاه نکردم به ماجرا. فقط حواستم نظر تخصصی خودمو بگم.

-: ازت خواهش میکنم به من نگو بهم ربط نداشتن..

من اومدم یه روشی رو معرفی کردم و در کمتر از چهل و هشت ساعت بعدش میای یه پست بلند بالا 

مینویسی در نقدِ این روش با وجود یک عالمه مخاطبِ مشترک(ما خیلی مخاطب مشترک داریم چون

 من ایشون رو به مخاطبین معرفی کردم و من و بقیه دوستام حمایتش کردیم تا جون بگیره کارش) 

میای منو میکوبونی؟

بعد از ماجرایِ آکادمی(قبلا هم گفتم. من ایشون رو با یه دوست دیگه‌ام آشنا کردم تا باهم آکادمی بزنن 

و جفتشون پیشرفت کنن.

بعدش وقتی یه بازه زمانی که خودم استعفا داده بودم از شغلم ازشون کار موقت خواستم همین ایشون 

درخواست منو ریجکت کرد ولی

به دروغ گفت بقیه گفتن ایده‌ی تو برای آکادمی ما خوب نیست) من حواسم به رفتارات بود 

و فقط نیاز داشتم بفهمم تو با من کُجای داستانی.. که فهمیدم، بالاخره فهمیدم..

+: والا نمیدونم چی شد که اینجور برداشت کردی اما اگر منو درست میشناختی میدونستی چنین آدمی نیستم.

نباید میذاشتی این همه روز خاک بخوره و باهام صحبت نکنی.

هیچ وقت فکر نمیکردم چیزی بتونه روی رفاقت ما خدشه بندازه، اما حالا یه سوءتفاهم باعث شد کلا از بین بره.

زندگی انگار همیشه چیزی برای سوپرایز کردنت داره.

ازت بابت همه این دوازده سال رفاقتِ خالصانه ممنون.

ازت هم عذرخواهی میکنم بابت حس بدی که گرفتی این مدت. خیلی دوستت دارم و امیدوارم همیشه بدرخشی

-: منم هنوز با وجود همه اینا از ته ته قلبم دوستت دارم...

برای از خدا میخوام موفق باشی. چه تو کارت، چه تو عشق و چه در تمام زندگی

منم ازت بابت تمام خاطرات قشنگ این سال‌ها ممنونم

بهترینا برات باشن

و تمام.

پرونده این رفاقت برایِ من بسته شده بود اما به طورِ رسمی هم بسته شد.

دیشب که پیش داداش دوستم بودیم، رفیق صمیمی داشش هم خونه بود.

جفتشون مردهای سن بالایی هستن که تو کارشون به شدت موفقن و آدمایی هستن که از سر تجربه حرف میزنن.

متفق القول گفتن فرقی نداره دوازده سال رفاقت باشه یا پنجاه سال.

جایی که فهمیدی رفیقت میتونه برات بزنه اگر حذفش نکنی از زندگیت، یه جایی دهنتو جوری سرویس میکنه که زندگیت فرو میپاشه.

دیدم واقعا درست میگن.

من این سری اصلا دردم نگرفت و کارش بزرگ نبود واسم.

حتی تو چشمِ دوستای مشترکمون اون خراب شد و همه متعجب بودن چرا اینجوری کرد؟

اما اول آکادمی، دوم اینجا، معلوم نیست بار سوم یا چهارم یا پنجم ممکنه چطوری چنین آدمی ضربه بزنه که نتونم رو پاهام وایستم.

صبح هم که بیدار شدم دیدم از گروه‌ها و کانالای مشترکمون لفت داده. منم تو کانالش از حالت ادمینی در آورده.

فهمیدم پذیرفته ماجرا رو و میخواد بره.

خودمم از یه کانال پرایوتم ریمووش کردم که به خوبی و خوشی تموم شده باشه همه چی.

راستش واقعا ناراحت نیستم.

حتی میتونم بگم یه جورایی خوشحالم هستم ⁠ ⁠ꈍ⁠ᴗ⁠ꈍ

زندگی ساده و آروم با آدمای امن همیشه تصورِ ایده آل من از زندگیه و هرچقدر بهش نزدیکتر میشم، شکرگزارتر میشم.

آریگاتو گوزایماس خدا جونم 

یه تک مصرع

یه آهنگی بود خیلی شنیدم رو کلیپ‌‌ها میذاشتن

دانلود هم نداشتم اما امشب ناخودآگاه چندین بار اینجاشو زیر لب خوندم:

دلمم واست تنگه، عوعوعو اندازه تهران..

⭒˚。⋆ تلنگری به خودم ⭒˚。⋆

اینو موقت مینویسم یادم بمونه بعدا وارد دفتر ژورنالینگم کنمش.

اگر یاد بگیرم «به موقع خداحافظی کنم و نترسم» و از طرفی

«به موقع احساسم رو بیان کنم و بازم نترسم»

رستگاری تو جیبم خواهد بود. ⁦(⁠ ⁠ꈍ⁠ᴗ⁠ꈍ⁠)⁩

Dark or Light

هرچی بکاری، همون رو درو می‌کنی

امروز داشتم فکر میکردم این ضرب المثلی که از گذشته بهمون میگفتن واقعا درسته و چقدر من همیشه مراقبم که هرروز دارم چی میکارم.

این رو به عینه دیدم که هرکاری بکنی، عین بومرنگ نهایتا برمیگرده سمتِ خودت و واسه همین مهمه ببینی چی داری میفرستی برای خودت؟

مثلا من تقریبا همیشه از خودم میپرسم:

با این کار دردسر میکارم یا سرم به کار خودمه و دارم بذر پیشرفتمو تو دل خاک میذارم؟

دارم تخمِ شک تو دلِ دوستام میکارم یا دارم بذرِ اعتماد میکارم؟

این کار رو الان بکنم، در آینده حال خوبه با جسارتم یا ضربه‌اش میتونه باعث فروپاشی روانیم بشه؟

اینا برای من مهمن. 

البته که همیشه اینجوری نبودم و شاکله زندگی رو جدی نمیگرفتم.

اینا رو با بها یاد گرفتم. اینا رو خیلی سخت درس گرفتم و تونستم بفهمم زندگی چیزی نیست که فقط مالِ امروز باشه..

هرچیزی که امروز انجام بدی، شش ماه دیگه‌ات رو تحت تاثیر قرار میده و روند خیلی مهمه.

یه ضرب المثل ژاپنی هم هست که میگه:

一日一善

هر روز فقط یک کارِ خوب و درست انجام بدی کافیه.

خلاصه که منم بهش ایمان دارم.

اما یادمه چندماه پیش بود یه متنی خوندم که خیلی منو به فکر برد و روزای زیادی بهش فکر کردم.

میگفت: خیلی به خودتون افتخار نکنید که دارید تو تیمِ خدا(نور) بازی میکنید. ما از قبل هر کدوم انتخاب شدیم.. 

آقا من چنان تلنگری خورد بهم که نتونستم بیخیالِ جست و جویِ جواب این سوال شم.

(منظورم این نیست که مثلا من مغرور شده بودم به خودم یا آدمِ اهل قضاوتی ام. منظورم به این بود نکنه

جدا چنین چیزی تقدیری هم میتونه باشه؟)

خلاصه خیلی گشتم و خیلی پرسیدم. خیلی خوندم. نهایتا به این رسیدم که به احتمالِ 99% این حرف درسته.

ما تو چارت تولدمون هم امضاهای مخصوصی برای این ماجرا داریم و برایِ همین مسیرِ شهرت خیلی از آدم‌ها

از بدنامی میگذره نه از نامِ نیک...

البته از صمیم قلبم خواهش میکنم از این مطلب سوءبرداشت نکنید که اشتباهات، تاریکی‌ها و اعمالِ شر رو توجیه کنید و به این اسم که 

دستِ خودمون نیست کنترل نکنید یا از کسی دفاع کنید. این صرفا برای آگاهی بیان شد.

ته تهش به این رسیدم که یادم بود یه بار وقتی بچه بودم از کسی شنیدم که حتی اگر بهشت و جهنم واقعی باشه، تهش همه جهنمی‌ها 

بعد از طی کردن دوره، میرن بهشت و همه بخشیده میشن.

این جور در اومد با جوابی که پیدا کردم.

انگار هرکدوم از ما ماموریتی در این دنیا داریم و باید نقشی ایفا کنیم و طبیعتا بالانس طبیعت با ترکیبِ سفید و سیاه برقرار میشه.

خواستم اینو هم اینجا بنویسم بمونم به عنوان اولین پستِ اسفندِ عزیزم 


دیشب به محض اینکه اون پست رو نوشتم، دوستم بهم زنگ زد.

این دوست قدیمی من اهل کردستانِ عزیز هست و خیلی دوستش دارم. اومده بود تهران پیش نامزدش یکی دو روز

شب هم بلیط داشت برای ساعت 12

گفت بپوش داریم میایم دنبالت برت داریم تا ترمینال میرم کنارم باشی، دلم واست لک زده.

جاتون خیلی انقدر همون مدت کوتاه خوش گذشت.. انقدر بغلش کردم بوسیدمش که نگم..

(حدودا دو هفته‌ست نامزد کرده و این دوتا جوجه رو همیشه از صمیم قلبم دوست داشتم) خیلی خوشحالم از این وصال و حالِ خوبشون.

امیدوارم همه آدمای عاشق پایانِ خوشی داشته باشن 

باز گردد عاقبت این در؟ بلی

باز گردد عاقبت این در؟ بلی

رو نماید یارِ سیمین‌بر؟ بلی

#مولانا 


فقط این بیتِ اول از شعرِ محبوبم رو نوشتم که اینجا هم بمونه واسم و جلو چشم باشه.

یه سریال ژاپنی جدید پیدا کردم که هم وایب با سواری در بهارِ جوانیه.

اسمش؟ لبه‌ی نور

عاشقِ امید و نوری‌ام که بهم یاد آوری بشه ..

امروز دوباره لاکِ قهوه‌ای قشنگم رو آوردم و زدم و روشم لاک خشک کن زدم که هم تمیز بمونه و هم خشک بشه.

موهامو هم نوک گیری کردم و خیالم از موخره راحت شد.

با قلبِ باز میخوابم شبا 

با قلبی که میدونه برایِ کسی بد نخواسته و هرکسی که از زندگیم بره، من چیزی از دست ندادم.