二兎を追う者は
一兎をも得ず
کسی که دوتا خرگوش رو تعقیب میکنه، یکیشون رو هم نمیتونه بگیره. (ضرب المثلِ ژاپنی)
هر روز تو این فکر بودم بیام اینجا رو زودتر آپدیت کنم اما واقعا نمیشد. بیصدا میخوندم وبلاگهای دوستان رو ولی نمیشد خودم بنویسم.
به خودم گفتم اگر خونه رو برق بندازی، یه دوشِ مبسوط بگیری و کاری نداشته باشی دیگه مطمئنما میتونی بری سراغ بلاگ اسکای و همینم شد.
خلاصه که اومدم با یه پستِ درهم برهم که توضیحی از همه اتفاقات این مدت باشه برام.
پست رو با این ضرب المثل شروع کردم چونکه خیلی بهش ایمان دارم..
آدمایی که جای تمرکز رویِ یه هدف که ارتقایِ خودشونه میان چندتا هدفِ درهم برهم و مقایسه با دیگران و تعقیب دیگران رو انتخاب میکنن، تهش هم به جاهایِ خیلی بالا نمیرسن و یه زندگی معمولی خواهند داشت. واقعا دیسیپلین داشتن و تمرکز رویِ خود و تمرکز رویِ داشتهها، رمزِ زندگی موفقه.
اتفاقاتِ زیادی تو زندگیم نیفتاده این مدت اما اتفاقاتِ عمیق چرا.
اول از همه این مدت دوستایِ صمیمی و قدیمیم رو تونستم ببینم و حالا یه بخش زیادی از دلم آرومه و آرامش داره.
هم بخاطرِ خودشون و رفاقتمون که صحبت از هر دری داریم و این منو شارژ میکنه
و هم چون دارم اون دوستم رو به طورِ نامحسوس از زندگیم حذف میکنم این باعث میشه دلم قرص باشه و حالم خوب بمونه.
اما بیاید از چیز خیلی مهمی که این تجدید رفاقت با زندگیم داشت بنویسم.
یه دوستِ خیلی قدیمی دارم که بهمدیگه میگیم: غنیمتِ زندگی
دلیلش به نظرم از اسمی که روی هم گذاشتیم مشخصه.
این مدت چندبار باهم میرفتیم بیرون تا اینکه واسش ماجرای ولنتاینِ پارسال و اون آدم و آشناییمون رو تعریف کردم و گفتم بهش که چطور سوء تفاهمی بینمون رخ داد و باعث شد ارتباط قطع بشه و از هم بیخبریم.
چیزی که دونستنش مهمه اینه که ما یه نصفِ روزِ کامل رو اختصاص دادیم به حرف زدن درباره این ماجرا.
من و این دوستم هردومون در گذشته طعم عشقِ عمیق و ناکامی رو چشیدیم.
اما ریکشن روانمون به این اتفاق متفاوت بود.
من بعد از اون اتفاقاتِ تلخ و سخت و فرساینده تبدیل شدم به یه آدمِ خونسرد که دیگه حواسش به تکتکِ قدمهاش هست.
برایِ مثال سر همین سوء تفاهم، دو خط توضیح اضافی اگر میدادم(چون فهمیدم داره چطوری به ماجرا نگاه میکنه و اشتباهش چیه) همه چیز سیو میشد اما این کارو نکردم با وجود اینکه میگم از اون شخص خوشم میومد..
میدونید یه جوری انگار گاردم خیلی بالاست برایِ محافظت از خودم و حاضر نیستم بدونِ حساب کتاب، یه کلمه عاطفی زیبا بگم دلِ کسی رو گرم کنم.
اما دوستم رو واقعا ستایش میکنم
چون با وجود این مساله، با اینکه اونم نتونست بعد از اون عشق یه رابطه طولانی مدت بسازه یا کسی رو عمیقا دوست داشته باشه، اما خودش رو توی این ماجرا محدود نکرد و هنوزم اگر جایی لازم باشه، قربونِ کسی میره.. هنوزم مهربونه و هنوزم از چشمایِ قشنگش مشحصه که این دختر قلبِ بزرگی داره..
من عاشقِ جسارتشم و اینو بارها به خودش گفتم.
وقتی برای تعریف کردم ریز به ریزِ ماجرا رو گفت واسه چی انقدر سختش کردی؟
گفتم چیو سخت کردم؟
گفت الآن مثلا تو این بیخبری و سکوت هستی راضی و خوشحالی؟
گفتم نه ولی من یاد گرفتم غمم رو تبدیل کنم به پیادهروی طولانی.. تبدیل کنم به تنهایی نشستن جاهایی که هیچکس نیست و من هستم و طبیعت و گوش کنم به صدایِ پرندهها، به صدایِ بادی که وقتی میپیچه لای شاخه درختها خیلی جالب میشه و به این فکر کنم که زندگی خیلی بزرگتر از دغدغههای کوچیکه.
دیالوگهامون رو دقیق یادم نیست اما چیزی که گفت و خیلی رو قلبم و باورم اثر گذاشت این بود.
+: جایِ اجتناب کردن از موقعیت یا آدما، برو باهاش مواجه شو زنبور. اگر خوب بشه که خب کی برده؟ تو
اگر هم خراب بشه که باز کی برده؟ تو
چون از نشخوار فکری راحت میشی. چون یه آدمِ رهای واقعی که نتایج رو میدونه و فقط نیاز به پذیرش داره خیلی حالش بهتر از کسیه که واقعیت ها رو نمیدونه و با یه عالمه احساسِ حسرت یا پشیمونی از اینکه کاش زودتر میگفتم، زندگی میکنه..
حرفاش خیلی منطقی و درست بودن.
بهم گفت برو بهش یه تکست بده و هرچی دوست داری بگو.
منم قبول کردم.
به انگلیسی واسش نوشتم:
Last year on this night, we met eachother for the first time.
Remembering that moment and the meeting of our eyes.
خیلی مدت از آخرین چتمون گذشته بود.
اما تا اومد تلگرام و آنلاین شد و خوند واقعا خوشحال شد.
از دیتیل صحبتهامون نمیخوام بنویسم اما چیزی که برام جالب بود رو مینویسم یادم بمونه.
بهم گفت اصلا فکرش رو نمیکردم منو یادت مونده باشه یا که امشب واست معنای خاصی داشته باشه... شگفت زده کردی منو.
میدونید؟
دنیای ما آدم بزرگا میتونه خیلی پیچیده باشه.
نمیدونم زندگی چطوری این کارو میکنه اما میرسونه آدم بزرگا رو به جایی که دیگه از ترسِ شکست، فقط با منطق جلو میرن.
به این ماجرا واقف شدم و از غنیمتِ زندگیم خواستم هوای منو داشته باشه من کم کم برگردم به دنیایِ جسارت.
آخه یه جا خیلی قشنگ بهم گفت. گفت:
از چی میترسی زنبور؟ میترسی دوباره بیفتی؟
اولا یادت باشه دیگه اونجوری نمیشه و تو خیلی قویتر شدی. بعدم گیریم که بشه. نترس بابا من میگیرمت.
تهش چیه؟ ته تهش خدای نکرده افتاری زمین به این برکت قسم(داشتیم چای و کیک میخوردیم) من میگیرمت و سرپا میشی.
خلاصه میخوام تمرین کنم با قلبی باز دوباره زندگی کنم.
نه افراطی یا یکدفعه تغییر کردنم.. میخوام قدم قدم نزدیک بشم به جسارتِ گذشتم.
حالا قرار شد منم هوایِ اونو داشته بشم تا بتونه واقعیت داستان ماجرای عاطفی عمیقش که هنوز توش گیر کرده رو بپذیره.
اون هنوزم سعی داره از خاطراتش با اون آدم و خودِ اون آدم محافظت کنه و داستان واقعی که پیش اومده رو هنوزم با گذشت این همه سال تحریف میکنه.
محبتش نسبت به اون آدم باعث شده بود این همه سال حواسش نباشه اون آدم چقدر خودخواهانه بود رفتارش و بهش میگفت عشق.
به قول معروف اگر من و اونو الان بندازن تو ماشین لباسشویی ازمون یه آدم متعادل در میاد :)))
سریالِ ژاپنی سواری در بهارِ جوانی رو هم فصلِ اولش رو دیدم هم فصلِ دومش رو و فاینالی تمومش کردم.
خیلی لطیف بود... لذت بردم از تماشا کردنش.
یه چیزی که از خودم میدونم اینه که من عاشقِ وایبِ تمیزیام.اصلا عاشقِ بوی شامپو، صابون و شویندهام.
این آسیای شرقیها هم دختراشون خیلی این وایب رو میدن و برایِ همین تماشایِ سریالاشون که محتواش زندگی روزمره هم هست برام شیرینه و ریلکس میشم.
این مدت زیاد درس نخوندم.. البته میخوندما اما نه اونجوری که میخوام . از فردا دوباره میخوام برگردم به روتین
هر شب تا این ساعتا دارم ویدئوها و عکسهای قشنگتون رو نگاه میکنم و اشکِ داغ میریزم. صورتم خیس میشه و بازم اشک میریزم.
انقدر گریه کردم سرم داره میترکه.
دیشبم همینجور بود، شبای دیگه هم.
آخه چقدر خوشگل بودید شماها..
آخه صدای مادرِ حامد رو فراموش کنم یا صدایِ مادر مبین؟!
رقصِ امیر موحد رو ببینم و زار بزنم یا رقص مونا اسمی؟
این چه کابوسیه
اینجای تاریخ سوزناکترین بخش تاریخِ ایرانمونه..
پارسال ولنتاین ، بدونِ هیچ برنامه ریزی به طورِ ناگهانی دیدمت و چیزی از تو برای همیشه در من موند.
میدونم از من هم چیزی در تو برای همیشه یادگاری موند با اینکه توقعش رو نداشتی.
وقتی اومدیم امتحان کنیم ببینیم میشه باهم پیش بریم یا نه، اقبال باهامون یار نبود و یک عالمه پتانسیل و حس و حرف همونجا جا موندن...
راستش نمیدونم باز هم روزی باهم برخوردی خواهیم داشت یا نه
اما میخواستم یه بار اعتراف کنم به خودم که بعد از داستانِ عاشقانه عمیق زندگیم که نشد به فرجام برسه، تو تنها آدمی بودی که چیزی ازت انقدر عمیق در من به جا موند و من شبهایِ زیادی بهت فکر کردم، صبحهایِ زیادی موقع قدم زدن تصور کردم یعنی الآن تو چیکار میکنی؟ و آهنگهایِ زیادی به یادت گوش دادم
ازت ممنونم که با حضور خیلی کوتاه مدتت تو زندگیم، ترسم از اینکه دیگه قلبم چیزی رو عمیقا احساس نمیکنه از بین بردی. مدیونِ توام این خوشحالی رو ♡
+ اگر این ولنتاین هم توام تنها بودی، آرزو میکنم بیای و دوباره ببینمت.
اگر اما تنها نبودی و کسی رو داشتی، آرزو میکنم از ته قلبت حس خوشبختی کنی باهاش و خستگیات رو در کنه.
(با آهنگِ درختِ ابی چشم تو چشم شدیم و خوندیم و ارتباطمون از طریق چشم شروع شد)
(تو نبودنت با آهنگ شهلایِ من از حبیب، زندگی کردمت)
من اعتقاد دارم که این جهان بر پایه انرژی کار میکنه و سوایِ جسم و کالبدِ فیزیکیمون؛ هممون یه هاله انرژی و وایبی داریم که به چشم غیر مسلح دیده نمیشه.
من باور دارم خیلی چیزها میتونن وجود داشته باشن و چون من نمیبینمشون یا علم«هنوز» نتونسته اندازه بگیره یا اثبات کنتشون، دلیل بر کتمان وجودشون نمیشه برام.
در همین راستا میخوام بنویسم اتفاقاتِ زندگیمون شبیه دومینو هستن که با ضربه زدن به یه مهره، بقیه هم پشت سرش میفتن.
اگر مسیر رو تغییر بدیم و جای مهرهها رو عوض کنیم، تمام مسیرمون تغییر میکنه.
این دوتا مطلب رو نوشتم که بگم همونقدر که ریتمِ دومینو مهمه و اتفاقات سلسلهوار میفتن، وایب و انرژی آدمها و محیط مهمتر هم هستن و اونان که تعیین میکنن توی شرایط جدیدی که قرار میگیریم نگاهمون و تفسیرمون و انرژیمون چطور باشه..
اتفاق بالاخره میافته، ذاتِ اتفاق به رخ دادنشه.
اما تفسیر و انرژیش مهمه که یکسان نیست.
ممکنه با فرد فوق العادهای آشنا بشی(اتفاق) که بخاطرِ تاثیر قضاوت آدم نزدیک بهت(انرژیِ اون) از این رابطه حس خوب نگیری یا احساس کنی الآن وقتش نیست و یا ممکنه بخاطرِ انرژیِ خوبِ درونت یا تاثیر انرژیِ آدم نزدیک بهت، تصمیم بگیری به این آشنایی فرصت بدی و با دیدِ مثبت بری جلو.
به حسِ درون و هوشمندی درونمون اگر همیشه آگاهانه گوش کنیم به گمونم زندگیهایِ خیلی سَبُکتر و شادتری خواهیم داشت.ʚĭɞ
Professor Albus Dombledore✩: It takes a great deal of bravery to stand up to our enemies, but just as much to stand up to our friends.
درسته که ایستادن در برابر دشمنان شجاعتِ زیادی میطلبه، اما برایِ ایستادن در برابر دوستانت باید از این هم شجاع تر باشی.
«پروفسور آلبوس دامبلدور»
دیالوگی که از پروفسور دامبلدور عزیزم نقل قول کردم چیزی بود که واقعا نجاتم داد از بی وقفه صحبت کردن تو سرم.
واسم تصمیم گیری در موردِ این ماجرای جدید با دوستم آسون نبود.
برای همین یه کاری کردم. اول با یه دوست مشترکمون (دوست نزدیکتر به خودمه) مشورت کردم و گفتم ببین قضاوت نمیخوام کنی بینمون. فقط میترسم شاید من دچار سوگیری شدم و دارم اینطور برداشت میکنم. این متن منو بخون، بعدش این متن اونو که فرداش نوشته بخون و فرض کن ما رو نمیشناسی و بی طرفانه قضاوت کن.
متنِ دومی آیا در نکوهش و نقدِ اولی نیست؟ آیا بدونِ اشاره مستقیم به نام، داره اون اولی رو نقد نمیکنه؟
خوند و گفت چرا.
این همون دوستم بود که باهاش رفته بودم بیرون و نوشتم از خصوصیت های هم گفتیم.
بهم گفت این اخلاقِ رقابت کاریِ اون باهات همون چیزیه که قبلا هم بهت گفتم.
یخورده عصبی بودم اما آرومم کرد گفت زنبور الآن کاری نکن. حرفی نزن. الان طوفانِ احساسات در تو هست.
چه تصمیم بگیری باهاش حرف بزنی، چه تصمیم بگیری ببخشی یا تصمیم بگیری رابطه رو کمرنگ کنی الان هیجانیه.
صبر کن احساساتت تهنشین بشن بعدش با تمام وجودت به یک نتیجه برس و تصمیم بگیر. هرکاری کنی من پشتتم.
ازش خیلی تشکر کردم.
امروز هم به یه دوست مشترک دیگمون(اون با من صمیمیتر نیست، درسته اول دوست من بود اما با جفتمون یه انداره دوسته) پست هارو فرستادم و ازش خواستم به عنوان دوستمون نه، به عنوان یه ناظر نظرشو بگه که این پست در نقد اون هست؟ تایید کرد گفت بله هست.
دیگه خیالم راحت شد که من اشتباه نکردم. جای بهونه و توجیه هم نیست. اون متنی که نوشته مستقیما کار منو زیر سوال میبره.
حالا دیگه هر زمانی بخوام صحبت کنم باهاش، نمیترسم که ناراحت بشه یا هی به خودم نهیب بزنم شاید دارم اشتباه میکنم اون درست میگه...
با خودم شفاف شدم.
اما میخوام آخرِ این پست بنویسم که چرا تصمیم گرفتن برای مرزهایِ جدید گذاشتن با این دوستم برام انقدر رنج به همراه داشت...
امروز صبح که بیدار شدم تا گوشیمو روشن کردم دیدم میس کال دارم ازش.
عجیب بود برام که چرا زنگ زده؟
رفتم تلگرام دیدم نوشته کاش روشن بودی. امروز بیشتر از همیشه بهت نیاز داشتم.
نگرانش شدم و بهش زنگ زدم گفتم خوبی؟ چی شده؟
پشت فرمون بود تو خیابون. گفت نیاز دارم باهات حرف بزنم. بیام سر کوچتون یک ساعت ببینمت؟
گفتم نیم ساعت دیگه جلسه دارم تا فلان ساعت.(راست گفتم بهش)میخوای پشت تلفن بگی چی شده؟ یا بذاری بعدش بیای؟
گفت بذار ببینم چی میشه و خداحافظی کردیم.
دو تا حدس و احتمال دارم براش.
یا از طریقی متوجه ناراحتی من شده و میخواسته اینطوری زود منو ببینه و حرف بزنیم از دلم در بیاره و کش پیدا نکنه ماجرا
یا واقعا با دوست پسرش به مشکل خورده و نیاز داشته حرف بزنیم ببینه چیکار کنه.
الان هم بهش مسیج دادم چیکار کنیم؟
گفت میای کافه سر کوچمون؟
گفتم هم بارونه هم از نظر جسمی مساعد نیستم.
گفت منم دیگه نمیتونم بشینم پشت فرمون بیام پیشت.
گفتم اوکی اگر نیاز داشتی زنگ بزن صحبت کنیم و گفت چشم.
اما به خودم نمیخوام دروغ بگم. اگر این مرزی که دیشب کشیدم نبود، اگر قسمی که به خودم خوردم و توی دفتر نوشتم نبود، همین الآن مثل همه این سال ها یه هودی یا بارونی میپوشیدم میرفتم پیشش ببینم چی شده؟ نمیذاشتم با غصه تو دلش ثانیه هاش بگذره...
این دوستم واسم خیلی عزیز بود.. هنوزم هست.
من دوستی هام شبیه لایههای پیازه و آدمها برام دسته بندی میشن. به ترتیبِ صمیمیت که هسته پیاز هست تا لایه بیرونیش میشه:
1.رفیق 2.دوست 3.آشنا
این آدم برام رفیق بود.. سر همین انقدر سخت بود واسم و همون بارِ اول نتونستم تصمیم بگیرم.
بحثِ 12سال رفاقته. 12 سال کم نیست.
ما روزهای فوق العاده ای رو باهم سپری کردیم. کنارِ هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم. تا حالا باهم قهر و جدایی و مرزکشی این شکلی نداشتیم.
دوستش دارم و میدونم دوستم داره.
من حتی با حسادت درون آدمها مشکل ندارم چون میدونم هممون درونمون سیاهی های متفاوتی داریم. حالا مالِ اون حسادت باشه چی میشه مگه؟
اما مساله اینه این داره تو درونش زیاد رشد میکنه و نمیتونه کنترلش کنه. مساله اینه من باید از خودمم مراقبت کنم.
امکان نداشت اون جلوی جمع منو کوچیک کنه یا بهم کنایه بزنه. اینکه الان داره منو بی اعتبار میکنه دیگه چراغ قرمزِ بی صدا نیست..
این یعنی ممکنه بعدها فراتر هم بره و من میترسم روزی جوری زمینم بزنه که از خودم شرمنده شم که نشونهها رو دیدم اما بها ندادم.
همیشه میگفتم اون رَگناره و همیشه میگفت تو فلوکی ای.
مامان باباش رو اندازه خانواده خودم دوست دارم.
اون خواهر نداره و داشتیم پارسال درباره پلن عروسیش صحبت میکردیم بدونِ اینکه من چیزی بگم داشت میگفت آره میخوام ببینم وقتی تو کادوت رو میدی و میگن از طرفِ خواهر عروس، قیافه فلانی چه شکلی میشه :)
حتی همین الان نوشتن ازش منو بغضی کرد ولی چه میشه کرد با زندگی؟
به قولِ بزرگ آقا تو سریال شهرزاد:
دلِ آدم یمین میره، زندگی یَسار. من با دلت چیکار دارم دختر جوون...
زمونه هم با دلِ ما کار نداره و چیزی که باید بشه، میشه. میپذیرم جریانِ زندگی رو.
تصمیم ندارم باهاش کامل قطع رابطه کنم اما میخوام به مرور فاصلمو بیشتر کنم و به خودشم میگم من اینطور صلاح میبینم و تصمیمم اینه.
اینجوری آسیب نمیبینیم هیچ کدوممون.
امیدوارم زندگیش جوری خوش و قشنگ پیش بره که حتی متوجه کمکم فاصله گرفتن من نشه و غمگین نشه.
خدا رو شکر میکنم بابت نعمتِ بینظیرش فقط اینکه این بارون واسم این اتفاق و تصمیمگیری رو دراماتیکتر کرد.
یه سریال ژاپنی دیده بودم که کرهایش هم ساخته شده.
اسم این بود Watashi no Otto to Kekkon Shite
ترجمش میشه: با شوهرم ازدواج کن.
فکر میکنم باید یه بار دیگه ببینمش ..
در خصوص کسیه که دیر میفهمه دوست صمیمیش، همیشه تو قلبش چطور احساسی داشته بهش و چقدر از رفتارها ساختگی بودن.
اون دوست قدیمی و صمیمیم که اینحا هم گفتن فهمیدم باهام رقابت کاری داره و اون زمان منو نپذیرفت تو آکادمیش؟
الآن متوجه شدم هنوزم این حس رو بهم داره و رقابت میکنه باهام.
من یه طرحی توی کار خودم ارائه کردم و تبلیغ کردم .
فرداش کمتر از ۲۴ ساعت بعد، یه پیام تو کار خودش گذاشت که ایده منو غیر مستقیم میکوبید و یه چیز جدیدتر ارائه میداد.
بُهت زدهام راستش.
چون تازه دیدم اون تبلیغی که نوشته رو..
اینکه تو این زمانه، تو این روزگار که همه چیز به مو بنده، تو این شرایط که زندگیمون رو هواست هنوزم این نگاه رو بهم داره واسم خیلی تلختره.
نمیدونم، شاید باید کمکم به فکر دوری کردن و پذیرش تنهایی باشم(-_-;)
هرکسی یه فصلی داره که عاشقشه. اکثرِ اطرافیان من عاشقِ پاییزن گرچه این پاییز که بارون و چیزی نداشت و اونی که میخواستن نشد
اما به طور کلی عاشقِ برگای نارنجی، زود تاریک شدن هوا و شمع روشن کردن، رول دارچینی و قهوه و تیپهای زرشکی و قهوهای هستن.
واقعا هم زیبایی بصری داره اما من اصلا باهاشون همسو نیستم.
من عاشقِ بهارم، عاشقِ عاشقِ بهار
عاشقِ صدای جیک جیک گنجشکام که از دم صبح شروع میشه و انگار تو انیمیشنهایِ دیزنی دارم صبح از خواب پا میشم
روزهایِ طولانی و آسمونی که روشنه و بهت اجازه میده تا دیروقت قدم بزنی تو خیابونا و دلت نگیره
درختایِ سبز و گلهای در حال باز شدن
بارونهایِ پودریِ نم نم و هوایی که خنکه اما اذیتت نمیکنه. اون خنکی که پوستت رو نوازش میکنه
من بهارها دلم میخواد زنده باشم و هرروز رو کامل زندگی کنم.
واسه من همیشه از اینجا به بعدِ سال شیرین بود چون کم کم میشد تک و توک صدای گنجشکها رو شنید، هوا دیرتر تاریک میشد و بویِ بهار میومد...
دروغ نخوام بگم همین دیروز هم که متوجه این احساس شدم لبخند زدم و خوشحال شدم اما نتونستم کامل احساسش کنم چون یه لایه غم و
خشم سنگین رو دلم نشسته که مانع اتصال مستقیمم با هر منبع شادی میشه.. کلی از جوونهایِ عاشقِ بهار و پاییزمون رفتن..
اما یادِ این جملهی معروف افتادم :
شاید بتونن تمامِ گلها رو بچینن، اما هرگز نمیشه جلویِ نزدیک شدنِ بهار رو گرفت..
خلاصه که آره، زورِ بهار میچربه به تمامِ سردیها و تاریکیها.
این شبها ماهِ کامل رو هم تجربه کردیم و این ماه کامل تو نشانِ لئو(شیر،مرداد) اتفاق افتاد. این ماه کامل عظیم بود.☽
هرچند الآن که دارم مینویسم ماه از نشان لئو خارج شده و رفته تو نشانِ خوشه(شهریور)
اورانوس هم تو آسمون حرکتش طی چندین ساعت آینده مستقیم میشه (سیارات یه حرکت مستقیم دارن و یه حرکت برگشتی، اورانوس این روزها حرکت برگشتی داشت تو نشانِ تارس و بالاخره تموم میشه و حرکتش مستقیم میشه. تو نشانِ جمینای یا همون خرداد).
اورانوس خودش سیاره تغییر و تحولات ناگهانی، جرقه زدنهایِ پی در پی، انقلاب و آگاهیِ جمعیه. تازه داستانِ تحول تو این خاک داره شروع میشه :)
من نگاهم به بالاست، به آسمون و نظمِ کیهان تا ببینم چی رقم میخوره برایِ من و هم وطنهام.
این مدت سریال ژانر معمایی هیجانی زیاد دیدم و احساس کردم حالا که انقدر غمگینم دیگه مناسبم نیست.
دنبال سریال ملودرام خوب میگشتم که ندیده باشم اما چیز جالبی پیدا نکردم. یهو یادم افتاد به ژاپن و سریالهاش.
ژاپنی ها تو انیمه ساختن بی نظیرن اما تو سریال هنوز قوی نیستن. به جاش اما یه چیزی دارن.. حال و هوای سریالاشون مهربون و گرمه...
زدم یه سریال دانلود کردم و قشنگ پرت شدم به روزایِ نوجوونی..
اسم سریال اینه: سواری در بهارِ جوانی (فصل اول)
با رنگِ فونتِ سبز مهربون نوشتم چون برام وایب و احساسِ این رنگی داره سریالش. یکی دو قسمتِ اولش لوسه اما هرچی میره جلوتر شیرینتر میشه.
من دلم تنگ شده بود برایِ اینکه دوست داشتنِ کسی رو احساس کنم یا خاطره ساختنهای نوجوانی برام تداعی بشن.
دارم از دیدنش لذت میبرم.
برام عجیبه که انگار از سال 98،99 به بعد دیگه کلا عشق انگار از بین رفت یه جورایی.. سبک روابط عوض شد انگار.
دیگه کسی تو کسی گیر نمیکنه، آدما باهم رویا نمیبافن، منتظر آشتی شدن با آدمِ خاصی نمیمونیم، یه سری چیزا رو تا ابد حفظ نمیکنیم.
یه بخش عظیمیش ربط به بلوغ و عشق های طرحواره ای داره رو میدونم، اما اون احساسِ واقعی منظورمه که انگار دود شده رفته هوا
شکل رابطه منظورم نیست، حسِ واقعی منظورمه.
نمیدونم چی شده اما خودمم دچار این ماجرا شدم و به نظرم توطئه در کار است :>
یکی از قشنگ ترین چیزایی که این سریال واسم تداعی کرد این بود که دختره عاشقِ بوی موهای پسره شد.. میگفت یه بوی شامپو و شیرینی داره..
و بعدش پسره هم یه جا اتفاقی موهای دختر رو بو کرد و لذت برد از بویِ موهاش..
من هم اینا رو تجربه کرده بودم. بویِ شامپویِ اون آدم رو الان خاطرم نیست اما واقعا این چیزا وقتی مرور میشه برام انگار سلولهام تو دلم نون خامهای با
چایِ گیلانی دارن میخورن و حسشون به من تزریق میشه. یادِ حس و حالِ خودم میفتم و بهارِ عاشقی زندگی شخصیم.
در کل به نظرم عشق چیزِ خوب و قشنگیه. چه تهش به وصال منجر شه چه به جدایی فرقی نداره. هرچی بشه ارزشش رو داره. ♡
اتفاقاتی درون آدم میفته به واسطه دوست داشتنِ یکی دیگه که وقتی از اون ماجرا میگذره تازه قدرش رو میدونی.
قدرِ بلوغ و پختگی که به واسطه اون خاطرخواهیبرات اتفاق افتاده یا قدرِ سرد و گرم روزگار چشیدنی که محکم و استوارت کرده.
امیدوارم روزهایِ خوب برایِ گونه بشر به طور کلی از راه برسه..