تو سریال ویرجین ریور یه دیالوگ خیلی قشنگی هوپ به مل گفت.
+ گفت: فکر میکنم اگر رویِ حفاظت از قلبت تمرکز کنی، میتونی از ناراحتیهایِ زیادی دوری کنی.
اما یادت باشه اینطوری نصفِ زندگیتو از دست میدی..
خیلی به این دیالوگش فکر کردم و دیدم چقدر درست میگه.
من از سالِ یک که درد عاطفی شدیدی کشیدم، تمام تلاشم رو کردم تا از خودم و قلبم محافظت کنم.
خیلی هم خوب عمل کردم، این مدت دردی بهم وارد نشد اما به مرور زمان احساس آرامش ماهیت خودش رو
از دست داد و به خلا تبدیل شد.
میخواستم تو دفتر ژورنالینگم بنویسم اما گفتم اینجا هم بنویسمش و بمونه که هردوجا این مونولوگ با خودمو داشته باشم:
زندگی به هیچکسی قولِ خوشبختی نداده و این ماییم که در بینِ انتخابها و شانسها، سرنوشتمون رو میسازیم.
یادت باشه هر انتخابی بهایی داری و هرگز انتخابی وجود نداره که "پشیمونی" همراهش نباشه.
میتونی تا همیشه از خودت مراقبت کنی و محتاط باشی و درد نکشی، اما عشق رو هم تجربه نمیکنی.
میتونی هم دلت رو بزنی به دریا و شانسهات رو استفاده کنی، درد زیادی میکشی اما بالاخره جایی پاداشش رو هم میگیری.
یادت باشه هیچ کدوم از اون یکی بهتر یا بدتر نیست.
زندگی فرمول نداره زنبور عزیز و باید بدونی اگر بخوای با تجزیه و تحلیل زندگی کنی، فقط خیال میکنی داری پیشبینیش میکنی.
ذاتِ زیستن بر غیر قابل پیشبینی بودنشه.
قضاوتهایِ مردم هم تا جایِ ممکن بی اهمیت بدون چون مردم تو کار و زندگی خودشون موندن و باز هم تاکید میکنم
ما آدم کوچولوهایی هستیم که داریم بر اساس بهترین حدس و گمانمون عمل میکنیم و هیچکسی نمیدونه دقیقا چی به چیه.
اینا رو تو دفترم هم وارد خواهم کرد ترجیحا به زبان انگلیسی.
من همیشه عاشقِ گربهها بودم اما خانوادم اصلا اجازه ورود پت به خونه نمیدن.
هرجا گربه ای میدیدم سرشو ناز میکردم، بوبولی بوبوش میکردم، غذا میدادم و خداحافظی میکردم.
خیلی شبا دعا کردم یه فرجی بشه از آسمون گربه ای بیاد تو زندگیم ولی خودمم میگفتم خب چطوری؟
این روزا به طرز جالبی من یه گربه ای دارم که هم مال منه هم نیست.
ما آپارتمانمون یه حیاطی داره که رو به کوچهست.
بالاخره در اثر مداومت زیاد من به پیش پیش کردن و غذا دادن و همکاریِ همسر طبقه اولمون که ایشونم عاشقِ پیشی هستن و ظرف آب میذارن برای پیشیها، دوتا پیشی دیگه تقریبا مال ما شدن و شبا میان تو حیاط ما حتی میخوابن
₍^. .^₎⟆
یه وقتایی چراغ ساختمون روشن میشه و میفمم سردش شده اومده تو راهرو بچه.
یکیشون حاملهست و شوهرشم دیدم یه وقتا میاد میو میو میکنه
اون یکی یه پیشی سیاه و قلدره
خلاصه به قولِ حضرت مولانا باز گردد عاقبت این در بلی 
در خصوص پست دیشب و ویز ویز کردن میخوام بگم واقعا پشیمون نیستم.
خیلی دوست داشتم حالا که حرف دلم رو زدم، فیدبکی فوری بگیرم یا مثلا زیاد زیاد چت کنیم اما شرایط متفاوته.
از طرفی واقعا زندگی بهم ثابت کرده که زمان چیز خوبیه و عجله اصولا خرابی به بار میاره.
فقط خوشحالم چون انگار دلم سبک شده و حتی اگر هیچی هیچی هم حاصل نشه، دوباره تمرین کردم شجاع باشم
و صداهای تو سرم ساکت شدن.
گاهی اوقات ما از ترسهامون بیشتر میترسیم تا از خودِ پیامدها.
انسانِ جالب، آدمیزادِ گوگولی :*c
یه سریال ژاپنی دیده بودم که کرهایش هم ساخته شده.
اسم این بود Watashi no Otto to Kekkon Shite
ترجمش میشه: با شوهرم ازدواج کن.
فکر میکنم باید یه بار دیگه ببینمش ..
در خصوص کسیه که دیر میفهمه دوست صمیمیش، همیشه تو قلبش چطور احساسی داشته بهش و چقدر از رفتارها ساختگی بودن.
هرکسی یه فصلی داره که عاشقشه. اکثرِ اطرافیان من عاشقِ پاییزن گرچه این پاییز که بارون و چیزی نداشت و اونی که میخواستن نشد
اما به طور کلی عاشقِ برگای نارنجی، زود تاریک شدن هوا و شمع روشن کردن، رول دارچینی و قهوه و تیپهای زرشکی و قهوهای هستن.
واقعا هم زیبایی بصری داره اما من اصلا باهاشون همسو نیستم.
من عاشقِ بهارم، عاشقِ عاشقِ بهار
عاشقِ صدای جیک جیک گنجشکام که از دم صبح شروع میشه و انگار تو انیمیشنهایِ دیزنی دارم صبح از خواب پا میشم
روزهایِ طولانی و آسمونی که روشنه و بهت اجازه میده تا دیروقت قدم بزنی تو خیابونا و دلت نگیره
درختایِ سبز و گلهای در حال باز شدن
بارونهایِ پودریِ نم نم و هوایی که خنکه اما اذیتت نمیکنه. اون خنکی که پوستت رو نوازش میکنه
من بهارها دلم میخواد زنده باشم و هرروز رو کامل زندگی کنم.
واسه من همیشه از اینجا به بعدِ سال شیرین بود چون کم کم میشد تک و توک صدای گنجشکها رو شنید، هوا دیرتر تاریک میشد و بویِ بهار میومد...
دروغ نخوام بگم همین دیروز هم که متوجه این احساس شدم لبخند زدم و خوشحال شدم اما نتونستم کامل احساسش کنم چون یه لایه غم و
خشم سنگین رو دلم نشسته که مانع اتصال مستقیمم با هر منبع شادی میشه.. کلی از جوونهایِ عاشقِ بهار و پاییزمون رفتن..
اما یادِ این جملهی معروف افتادم :
شاید بتونن تمامِ گلها رو بچینن، اما هرگز نمیشه جلویِ نزدیک شدنِ بهار رو گرفت..
خلاصه که آره، زورِ بهار میچربه به تمامِ سردیها و تاریکیها.
این شبها ماهِ کامل رو هم تجربه کردیم و این ماه کامل تو نشانِ لئو(شیر،مرداد) اتفاق افتاد. این ماه کامل عظیم بود.☽
هرچند الآن که دارم مینویسم ماه از نشان لئو خارج شده و رفته تو نشانِ خوشه(شهریور)
اورانوس هم تو آسمون حرکتش طی چندین ساعت آینده مستقیم میشه (سیارات یه حرکت مستقیم دارن و یه حرکت برگشتی، اورانوس این روزها حرکت برگشتی داشت تو نشانِ تارس و بالاخره تموم میشه و حرکتش مستقیم میشه. تو نشانِ جمینای یا همون خرداد).
اورانوس خودش سیاره تغییر و تحولات ناگهانی، جرقه زدنهایِ پی در پی، انقلاب و آگاهیِ جمعیه. تازه داستانِ تحول تو این خاک داره شروع میشه :)
من نگاهم به بالاست، به آسمون و نظمِ کیهان تا ببینم چی رقم میخوره برایِ من و هم وطنهام.
این مدت سریال ژانر معمایی هیجانی زیاد دیدم و احساس کردم حالا که انقدر غمگینم دیگه مناسبم نیست.
دنبال سریال ملودرام خوب میگشتم که ندیده باشم اما چیز جالبی پیدا نکردم. یهو یادم افتاد به ژاپن و سریالهاش.
ژاپنی ها تو انیمه ساختن بی نظیرن اما تو سریال هنوز قوی نیستن. به جاش اما یه چیزی دارن.. حال و هوای سریالاشون مهربون و گرمه...
زدم یه سریال دانلود کردم و قشنگ پرت شدم به روزایِ نوجوونی..
اسم سریال اینه: سواری در بهارِ جوانی (فصل اول)
با رنگِ فونتِ سبز مهربون نوشتم چون برام وایب و احساسِ این رنگی داره سریالش. یکی دو قسمتِ اولش لوسه اما هرچی میره جلوتر شیرینتر میشه.
من دلم تنگ شده بود برایِ اینکه دوست داشتنِ کسی رو احساس کنم یا خاطره ساختنهای نوجوانی برام تداعی بشن.
دارم از دیدنش لذت میبرم.
برام عجیبه که انگار از سال 98،99 به بعد دیگه کلا عشق انگار از بین رفت یه جورایی.. سبک روابط عوض شد انگار.
دیگه کسی تو کسی گیر نمیکنه، آدما باهم رویا نمیبافن، منتظر آشتی شدن با آدمِ خاصی نمیمونیم، یه سری چیزا رو تا ابد حفظ نمیکنیم.
یه بخش عظیمیش ربط به بلوغ و عشق های طرحواره ای داره رو میدونم، اما اون احساسِ واقعی منظورمه که انگار دود شده رفته هوا
شکل رابطه منظورم نیست، حسِ واقعی منظورمه.
نمیدونم چی شده اما خودمم دچار این ماجرا شدم و به نظرم توطئه در کار است :>
یکی از قشنگ ترین چیزایی که این سریال واسم تداعی کرد این بود که دختره عاشقِ بوی موهای پسره شد.. میگفت یه بوی شامپو و شیرینی داره..
و بعدش پسره هم یه جا اتفاقی موهای دختر رو بو کرد و لذت برد از بویِ موهاش..
من هم اینا رو تجربه کرده بودم. بویِ شامپویِ اون آدم رو الان خاطرم نیست اما واقعا این چیزا وقتی مرور میشه برام انگار سلولهام تو دلم نون خامهای با
چایِ گیلانی دارن میخورن و حسشون به من تزریق میشه. یادِ حس و حالِ خودم میفتم و بهارِ عاشقی زندگی شخصیم.
در کل به نظرم عشق چیزِ خوب و قشنگیه. چه تهش به وصال منجر شه چه به جدایی فرقی نداره. هرچی بشه ارزشش رو داره. ♡
اتفاقاتی درون آدم میفته به واسطه دوست داشتنِ یکی دیگه که وقتی از اون ماجرا میگذره تازه قدرش رو میدونی.
قدرِ بلوغ و پختگی که به واسطه اون خاطرخواهیبرات اتفاق افتاده یا قدرِ سرد و گرم روزگار چشیدنی که محکم و استوارت کرده.
امیدوارم روزهایِ خوب برایِ گونه بشر به طور کلی از راه برسه..
میخوام قبل از نوشتن درباره سریال اعلام کنم من نه تنها نت بین المللیم وصل نشد، بلکه اس ام اسهامم مجددا به اختلال خوردن ಠ_ಠ
درمورد سریالِ کرهای موش بالاخره بعد از کلی جست و جو در درونم فهمیدم چرا انقدر روم اثر گذاشته و چی اذیتم میکنه.
علتش نه مربوط به اینه که صحنههاش فجیعتر از بقیه سریالها باشه، نه مربوط به بیش از حد معمایی بودنشه که اعصاب آدم خرد شه.
دلیلش اینه که تو همه سریالهای معمایی، هیجانی و جنایی که دیده بودم احساسم نسبت به شخصیت منفی تقریبا ثابت بود و اگر سبب شناسی نشون میدادن یا فلش بک داشتن به کودکیِ قاتل، همدردی میکردم باهاش اما قضاوت اصلیم مختل نمیشد.
تو این سریال اتفاقی که افتاده در درونِ خودمه..
کاراکتر منفیش طوریه که قضیه خیلی فراتر از همدردی میره و جایی از احساساتم رو لمس میکنه که جا میخورم. همین باعث میشه مضطرب بشم یا نگران باشم برای سرنوشت اون آدم و دلم میخواد کلا داستان زندگیش طور دیگه ای بود...
+بهترین اثرِ این سریال رو زندگیم این بود دارم راجع به سایکوپتها متوالی مطالعه میکنم و اینترنت وصل بشه میخوام در خصوص تفاوتهای ژنتیکیشون با آدمهای عادی سرچ کنم و ببینم این اختلال قابلِ شناسایی قبل از به دنیا اومدن جنین هست واقعا یا نه.سایکوپتها واقعا بسیار باهوشتر از مردم عادی هستن (نه همیشگی اما غالبا اینطوریه) و یکی از عمده دلایلِ جامعه ستیزیشون برمیگرده به تجربیات تلخ دوران کودکیشون. کسایی که تو وضعیت اجتماعی-اقتصادی بد به دنیا اومدن و جامعه باهاشون خوب رفتار نکرده و حسرتِ یه زندگی حداقلی عادی رو داشتن یا بچه هایی که تو وضعیت اجتماعی-فرهنگی نامطلوبی به دنیا اومدن مثلِ مهاجرینی که شرایط وخیمی داشتن بیشتر مستعد گرفتار شدن به این ماجران. از اونجایی که سیرِ بیماریشون مزمن هستش، پیشگیری بهتر از درمانه.
یه لیست کوچولو از سریالهای ژانر معمایی، هیجانی و جنایی کره ای میذارم اگر دوست داشتید ببینید:
⋆ knobody knows
⋆ tell me what you saw
⋆ voice
از غیر کرههای قدیمی که دیدم و یادمه true detective خیلی قشنگ بود.
..Lorelai: Everything's magical when it snows✩
Everything looks pretty. The clothes are great. Coats,scarves, gloves,hats
راستش به این دیالوگ ایمان دارم چونکه داشتم این پست رو مینوشتم و پرده رو زدم کنار دیدم داره برف میاد.
ناخودآگاه یه حسِ نرم و لطیفی نشست تو دلم و تصمیم گرفتم یخورده شیرینتر بنویسم. انگار وسط یه گویِ برفی نشستم و دارم از زندگیم اینجا مینویسم. ❆❆❆
بذارید یه پیش زمینه بابت این پست بهتون بدم. من عادت دارم دوستامو باهم دوست کنم و خیلی ترسی ندارم از اینکه چی میشه؟ یا نکنه به ضررم بشه؟
اصلا هم اینطور نیست که دودش تا حالا تو چشمم نرفته باشه. اتفاقا رفته، همین الآنشم میره و توی این پست بهش اشاره میکنم اما من خیلی اذیت نمیشم.
راستش من باور دارم اینکه یه جامعه امن و درست حسابی باشیم ارزشش خیلی بیشتره تا اینکه فقط بخوام خودمو خوشبخت نگه دارم در کنار دوستام.
(من بیشتر به یه تصویرِ کلی نگاه میکنم. به اینکه سالهای دور وقتی پنجاه شصت سالمون شد همو داریم که با آرامش بهم تکیه کنیم و از این چیزای ساده و روزمره گذر کردیم و دلمون بهم دیگه گرمه. به اینکه تا اون زمان انقدر در اثرِ اصطکاک باهمدیگه سیقل خوردیم و صاف شدیم که قلق همو یاد گرفتیم و تب و تابِ موفقیت و درخشش ازمون رفته و میتونیم دلخوشیِ هم باشیم.)
دیروز تو هوای سرد با دوستم رفتیم بیرون و انصافا انقدر خوش گذشت که حد نداره.
خوش گذشتن برایِ من بیشتر از نظر درک شدنِ کلامی، داشتنِ صحبتهای عمیق و بی پرده خودم بودنه در کنارِ رفیقم و چاییِ داغ نوشیدن هم که اصلِ ماجراست.
یخورده حرف زدیم و بحث دوتا از دوستای مشترکمون شد.
بهم گفت راستی میدونی چی شد که سرِ کار باهاشون بحثم شد؟
دقیقا اولش اشاره کرد گفت من احمق نیستم زنبور. اومدن تو اون هفتهیِ مهمِ فروش، کارای مارو دسته بندی کردن. من لیستی که برای فروش دو روز اول بود چک کردم دیدم اسم من نیست. بهشون اعتراض کردم گفتم چرا من نیستم؟
برگشتن میگن با تیم مارکتینگ صحبت کردیم گفتن سه روز یه گروه رو پرزنت کنید سه روز یه گروه دیگه رو.
بعد خودش رو گذاشته سه روز اول اما به من رسیده اومده داره توضیح میده تیم اینو گفته.
من از اولین روز تشکیل کنارشون بودم و من میدونم اصلا تیم مارکتینگی وجود نداره. میان ایدههای خودشون دوتا رو میدن چت جی پی تی و یه تصمیم به نفع خودشون میگیرن و به ما تحویل میدن. اگر تیمی هست چرا تا حالا تو یدونه جلسه کاری حضور نداشتن؟
دیگه زشته که سر منم مثل بقیه کلاه بذارن..
بهش گفتم میفهممت عزیزِ من، حق داری دلخور باشی..
مگه با منم نکردن؟
(در خصوصِ من ماجرا این بود که من بهشون درخواست همکاری داده بودم و زمانی که موعدِ جواب دادن شد، بهم گفتن درخواستم رد شده.
من خیلی جا خوردم اون زمان. ازشون پرسیدم چرا؟ گفتن بخاطرِ تیم تبلیغات. ما جلسه گذاشتیم با همه مشورت کردیم و تیم تبلیغات گفتن نه این ایده برای ما جواب نمیده.
خب من در درونم واقعا نپذیرفتم چون میدونستم همین دو تا دوست من مدیر هستن. اگر میخواستن من باشم محال بود نشه.
پس واقعا بهشون سخت گرفتم و یه مدت تقریبا شش ماهه باهاشون بدخلق و سنگین بودم و ول کنِ داستان نشدم. میخواستم بدونم کدومشون مخالف بوده؟
تهش سختگیریم جواب داد. فهمیدم اونی که رفیق صمیمیتر و قدیمیترم بود اول گفته نه و مخالفت کرده با اومدنم. بعدش اون یکی هم موافقت کرده و بحثِ تیم تبلیغاتی همونجور که میدونستم، الکی بود.
البته زمانی که فهمیدم تا همین لحظه به اون دوستم چیزی نگفتم و گذر کردم..)
تو این داستان من فهمیدم همون دوست قدیمی و صمیمی که دارم واقعا دوستِ خوبیه و تو عالمِ رفاقت واقعا خیلی خوبه اما توی بحث کار متفاوته.. انگار تو مسائل کاری یه رقابتی توی دلش باهام داره که من نداشتم و ازش بی خبر بودم. این ماجرا گرچه منو رنجوند اما آگاهم کرد.
توی کار جدید من هم بهشون چیزی نگفتم(نه از سرِ کینه و انتقام، بخاطر اهمیت مرزبندی صحیح) و منم این بار دارم آگاهانه پیش میرم.
البته ممکنه سوال بشه چرا من توقع نداشتم چنین اتفاقی بیفته؟
چون کسی که این دو نفر رو باهم آشنا کرد کی بود؟ من
کسی که از توانایی های کاری بالایِ این پیشِ اون خوب گفت و از پشتکار و خلاق بودن اون پیشِ این خوب گفت کی بود؟ من
و اونوقت کسی که تو برهه زمانی که از کار قبلیش استعفا داده و موقتا یک دوره کار میخوادپیش دوستاش و ایده خوبی ارائه داده رد میشه کیه؟ من
واسه همین یکم سنگین بود برام ولی گذشت.
خلاصه با دوستم داشتیم میگفتیم این چیزا غصه نداره. اینا میگذره و خاطره میشه. روزی هرکسی دست خدا و تلاش خودشه.
بعد اومدم یه بازی کردیم.
گفتم اسم دوستای مشترکمون رو بگیم و هر کدوم با سه تا خصلت یا صفت توصیفشون کنیم.
وقتی این بازی رو میکردیم سر ذوق میومدیم از دقت نظرِ همدیگه یا از توصیفِ هنرمندانهای که نقطه زنی میکرد.
رسیدیم به خودمون.
گفتم زنبور. گفت: 1. مهمترین ویژگیت اینه که از قیافت معلومه باهوشی. از این آدمایی هستی که قیافشون معلومه از اون بچه تخس زرنگان که باهوشن و آدم دوست داره نگاه کنه. پیشونیت نسبتا صاف و بلنده و چشات درشت و مشکیه و تیزنگاه میکنی و بامزه.. 2. رفیقِ خیلی بامعرفتی هستی که آدم میدونه میتونه بهش تکیه کنه. 3. خیلی خوب "خودت" رو بلدی. تو رو بندازن تو یه اتاقِ سفید و در رو روت ببندن بگن باید اینجا بمونی، اذیت نمیشی و با خودت کیف میکنی. بعدش اضافه کرد که اینم بگم تو آگاه و بینایی و مسائل رو فقط نمیبینی، از بالا نظاره میکنی و سر همین خوشم میاد همیشه نظرتو بپرسم.
بعدش نوبت اون شد. گفت من چی؟ گفتم: 1. تو برای من اسمت گره خورده با جست و جو گر بودن و ماجراجو بودن. تو هرچیزی دنبال معنای اون لحظه هستی. یعنی اگر همه سفر بریم و هرکسی در حال خوش گذروندن باشه، تو یه لیوان چای دستت میگیری میری یه گوشه میخوری و اون لحظه وحالِ دلت رو داری با معنای وجودت تطبیق میدی 2. خودتم خیلی بامعرفتی و ته ته وجودت رو میذاری برای کسی که بدونی خرده شیشه نداره 3. شنوندهی بینظیری هستی که منم حتی جلوت کم میارم. به قدری قشنگ گوش میکنی و قضاوت نمیکنی که خارق العادهست و منم اینو اضافه کردم که زیبایی اون کاملا اسرار آمیزه. از اون دختراست که همه دوست دارن نزدیکشن شن ببینن این آدم کیه؟ چیه؟ چرا انقدر کاریزماتیکه در عین حال بالغ؟
آره خلاصه تو این روزایِ تلخ، اینجوری برا هم نوشابه باز کردیم و لذت بردیم.
دیشب اما یه چیز خیلی مهم کشف کردیم که مینویسم اینجا بمونه شاید شماهم درگیرش شده باشید و مهم باشه براتون.
این روزا بخاطرِ اینکه ارتباطات کمتر شده و همه باید تایم زیادی با خودمون تنها میموندیم خیلی چیزا در درونمون برایِ خودمون آشکار شده.
ما یه دوست مشترکی داریم که طی صحبتهامون فهمیدیم داره یه بازی روانی مشترکی سرمون در میاره. چیکار میکنه؟
میاد باهامون صحبت میکنه و ازمون درباره ایدههای جدیدمون میپرسه. بعد ما ایده ای که داریم یا کاری که داریم میکنیم رو بهش میگیم و شروع میکنه به گفتنِ نقاطِ ضعف یا منفی کارمون و اون شوق رو که میگیره هیچ، اصلا بی ارزش میکنه ایده رو. میایم هر حرفی بزنیم میگه علمی حرف بزنید، فکت بیارید و..
چت جیپیتی رو نقد میکنه و میگه بَده اما وقتی با ما بحث میکنه میره سراغ اون تا همه جانبه ایده ما رو ضعفاشو بهمون بگه و باور کنیم که به درد نمیخوره کارمون.
بعدش خودش میاد اون ایده رو یخورده تغییر میده و استفاده میکنه و کیف میکنه با موفقیتش :)))
(البته به این نتیجه هم رسیدیم که از بدجنسیش نیست. از ناپختگیشه بیشتر و فکر میکنه همه چیز خلاصه شده تو پول و موفقیت. اون دهه هشتادیه و ما هفتادی و یجورایی دلش میخواد بهمون ثابت کنه بچه باهوش و موفقِ بین ما اونه. البته قرار شد دیگه خودمونم حواسمون به خودمون باشه و هرچیزی رو نگیم بهش)
خلاصه که آره.
به نظرم سوایِ رنجِ مشترک، آگاهیِ مشترک هم اون گفت و گو رو شیرینتر از عسل میکنه.
شب زحمت کشید منو رسوند خونه و بعدش خودش رفت خونشون. چون جی پی اس کار نمیکرد رو دستمال واسش کروکی کشیدم مسیر برگشتشو :)
وقتی رسید مسیج داد: نمیدونی چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که دارمت، خیلی رفاقتمون بهم میچسبه.♡
منم گفتم: از وقتی رسیدم حس میکنم قشنگ دلم سبک شده.. من عاشقتم و مرسی که انقدر رفیقِ بینظیری هستی واسم.
برایِ اهلِ بیت تو روز تعطیل جدول سودوکو کشیدم رو برگه A4 و دارن حل میکنن و کیف میکنن. خیلی بامزهست ( ◜‿◝ )♡
بعد از آپلود کردنِ این پست میخوام دوباره برگردم سر درس و مشقم و به نظرم یکی از فاکتورهای موفقیت با سواد داشتن(نه مدرک گرایی) گره خورده.
درمورد اینترنت هم من همچنان اصلا به نت بین المللی وصل نشدم.
آهان یه چیز دیگه هم این که این روزا دارم سریال کرهای موش رو میبینم و خیلی عجیبه که انقدر رو اعصابم اثر گذاشته.. من چندوقته دارم سریال ژانر معمایی-هیجانی-جنایی میبینم و اوکیم باهاش اما این یکی داره خیلی بهم اضطراب میده و شبا هم کابوس دربارهاش میبینم. منتظر این سریال زودتر تموم شه بعدش اصلا از این ژانر یه مدت فاصله میگیرم. نمیدونم چی تو این سریال داره انقدر اذیتم میکنه...
اولین روز بعد از تموم شدنش میشینم انیمیشن امپراطور کوزکو میبینم روحم شاد شه.