幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم
幸せなミツバチ

幸せなミツバチ

دنیایی که تجربه میکنم رو روزانه مینویسم، بدونِ افشایِ هویتِ واقعیم

روزِ سردِ برفی و صحبت‌هایِ عمیقِ دل‌گرم کننده ☕

..Lorelai: Everything's magical when it snows 

Everything looks pretty. The clothes are great. Coats,scarves, gloves,hats 

راستش به این دیالوگ ایمان دارم چونکه داشتم این پست رو مینوشتم و پرده رو زدم کنار دیدم داره برف میاد.

ناخودآگاه یه حسِ نرم و لطیفی نشست تو دلم و تصمیم گرفتم یخورده شیرین‌تر بنویسم. انگار وسط یه گویِ برفی نشستم و دارم از زندگیم اینجا مینویسم.


بذارید یه پیش زمینه بابت این پست بهتون بدم. من عادت دارم دوستامو باهم دوست کنم و خیلی ترسی ندارم از اینکه چی میشه؟ یا نکنه به ضررم بشه؟

اصلا هم اینطور نیست که دودش تا حالا تو چشمم نرفته باشه. اتفاقا رفته، همین الآنشم میره و توی این پست بهش اشاره میکنم اما من خیلی اذیت نمیشم.

راستش من باور دارم اینکه یه جامعه امن و درست حسابی باشیم ارزشش خیلی بیشتره تا اینکه فقط بخوام خودمو خوشبخت نگه دارم در کنار دوستام.

(من بیشتر به یه تصویرِ کلی نگاه میکنم. به اینکه سال‌های دور وقتی پنجاه شصت سالمون شد همو داریم که با آرامش بهم تکیه کنیم و از این چیزای ساده و روزمره گذر کردیم و دلمون بهم دیگه گرمه. به اینکه تا اون زمان انقدر در اثرِ اصطکاک باهمدیگه سیقل خوردیم و صاف شدیم که قلق همو یاد گرفتیم و تب و تابِ موفقیت و درخشش ازمون رفته و میتونیم دلخوشیِ هم باشیم.)

دیروز تو هوای سرد با دوستم رفتیم بیرون و انصافا انقدر خوش گذشت که حد نداره.

خوش گذشتن برایِ من بیشتر از نظر درک شدنِ کلامی، داشتنِ صحبت‌های عمیق و بی پرده خودم بودنه در کنارِ رفیقم و چاییِ داغ نوشیدن هم که اصلِ ماجراست.

یخورده حرف زدیم و بحث دوتا از دوستای مشترکمون شد.

بهم گفت راستی میدونی چی شد که سرِ کار باهاشون بحثم شد؟

دقیقا اولش اشاره کرد گفت من احمق نیستم زنبور. اومدن تو اون هفته‌یِ مهمِ فروش، کارای مارو دسته بندی کردن. من لیستی که برای فروش دو روز اول بود چک کردم دیدم اسم من نیست. بهشون اعتراض کردم گفتم چرا من نیستم؟

برگشتن میگن با تیم مارکتینگ صحبت کردیم گفتن سه روز یه گروه رو پرزنت کنید سه روز یه گروه دیگه رو. 

بعد خودش رو گذاشته سه روز اول اما به من رسیده اومده داره توضیح میده تیم اینو گفته.

من از اولین روز تشکیل کنارشون بودم و من میدونم اصلا تیم مارکتینگی وجود نداره. میان ایده‌های خودشون دوتا رو میدن چت جی پی تی و یه تصمیم به نفع خودشون میگیرن و به ما تحویل میدن. اگر تیمی هست چرا تا حالا تو یدونه جلسه کاری حضور نداشتن؟

دیگه زشته که سر منم مثل بقیه کلاه بذارن..

بهش گفتم میفهممت عزیزِ من، حق داری دلخور باشی..

مگه با منم نکردن؟

(در خصوصِ من ماجرا این بود که من بهشون درخواست همکاری داده بودم و زمانی که موعدِ جواب دادن شد، بهم گفتن درخواستم رد شده. 

من خیلی جا خوردم اون زمان. ازشون پرسیدم چرا؟ گفتن بخاطرِ تیم تبلیغات. ما جلسه گذاشتیم با همه مشورت کردیم و تیم تبلیغات گفتن نه این ایده برای ما جواب نمیده.

خب من در درونم واقعا نپذیرفتم چون میدونستم همین دو تا دوست من مدیر هستن. اگر میخواستن من باشم محال بود نشه.

پس واقعا بهشون سخت گرفتم و یه مدت تقریبا شش ماهه باهاشون بدخلق و سنگین بودم و ول کنِ داستان نشدم. میخواستم بدونم کدومشون مخالف بوده؟

تهش سختگیریم جواب داد. فهمیدم اونی که رفیق صمیمی‌تر و قدیمی‌ترم بود اول گفته نه و مخالفت کرده با اومدنم. بعدش اون یکی هم موافقت کرده و بحثِ تیم تبلیغاتی همونجور که میدونستم، الکی بود.

البته زمانی که فهمیدم تا همین لحظه به اون دوستم چیزی نگفتم و گذر کردم..)

تو این داستان من فهمیدم همون دوست قدیمی و صمیمی که دارم واقعا دوستِ خوبیه و تو عالمِ رفاقت واقعا خیلی خوبه اما توی بحث کار متفاوته.. انگار تو مسائل کاری یه رقابتی توی دلش باهام داره که من نداشتم و ازش بی خبر بودم. این ماجرا گرچه منو رنجوند اما آگاهم کرد. 

توی کار جدید من هم بهشون چیزی نگفتم(نه از سرِ کینه و انتقام، بخاطر اهمیت مرزبندی صحیح) و منم این بار دارم آگاهانه پیش میرم.

البته ممکنه سوال بشه چرا من توقع نداشتم چنین اتفاقی بیفته؟

چون کسی که این دو نفر رو باهم آشنا کرد کی بود؟ من

کسی که از توانایی های کاری بالایِ این پیشِ اون خوب گفت و از پشتکار و خلاق بودن اون پیشِ این خوب گفت کی بود؟ من

و اونوقت کسی که تو برهه زمانی که از کار قبلیش استعفا داده و موقتا یک دوره کار میخوادپیش دوستاش و ایده خوبی ارائه داده رد میشه کیه؟ من

واسه همین یکم سنگین بود برام ولی گذشت.

خلاصه با دوستم داشتیم میگفتیم این چیزا غصه نداره. اینا میگذره و خاطره میشه. روزی هرکسی دست خدا و تلاش خودشه.

بعد اومدم یه بازی کردیم.

گفتم اسم دوستای مشترکمون رو بگیم و هر کدوم با سه تا خصلت یا صفت توصیفشون کنیم.

وقتی این بازی رو میکردیم سر ذوق میومدیم از دقت نظرِ همدیگه یا از توصیفِ هنرمندانه‌ای که نقطه زنی میکرد.

رسیدیم به خودمون.

گفتم زنبور. گفت: 1. مهمترین ویژگیت اینه که از قیافت معلومه باهوشی. از این آدمایی هستی که قیافشون معلومه از اون بچه تخس زرنگان که باهوشن و آدم دوست داره نگاه کنه. پیشونیت نسبتا صاف و بلنده و چشات درشت و مشکیه و تیزنگاه میکنی و بامزه.. 2. رفیقِ خیلی بامعرفتی هستی که آدم میدونه میتونه بهش تکیه کنه. 3. خیلی خوب "خودت" رو بلدی. تو رو بندازن تو یه اتاقِ سفید و در رو روت ببندن بگن باید اینجا بمونی، اذیت نمیشی و با خودت کیف میکنی. بعدش اضافه کرد که اینم بگم تو آگاه و بینایی و مسائل رو فقط نمیبینی، از بالا نظاره میکنی و سر همین خوشم میاد همیشه نظرتو بپرسم.

بعدش نوبت اون شد. گفت من چی؟ گفتم: 1. تو برای من اسمت گره خورده با جست و جو گر بودن و ماجراجو بودن. تو هرچیزی دنبال معنای اون لحظه هستی. یعنی اگر همه سفر بریم و هرکسی در حال خوش گذروندن باشه، تو یه لیوان چای دستت میگیری میری یه گوشه میخوری و اون لحظه وحالِ دلت رو داری با معنای وجودت تطبیق میدی 2. خودتم خیلی بامعرفتی و ته ته وجودت رو میذاری برای کسی که بدونی خرده شیشه نداره 3. شنونده‌ی بی‌نظیری هستی که منم حتی جلوت کم میارم. به قدری قشنگ گوش میکنی و قضاوت نمیکنی که خارق العاده‌ست و منم اینو اضافه کردم که زیبایی اون کاملا اسرار آمیزه. از اون دختراست که همه دوست دارن نزدیکشن شن ببینن این آدم کیه؟ چیه؟ چرا انقدر کاریزماتیکه در عین حال بالغ؟

آره خلاصه تو این روزایِ تلخ، اینجوری برا هم نوشابه باز کردیم و لذت بردیم.

دیشب اما یه چیز خیلی مهم کشف کردیم که می‌نویسم اینجا بمونه شاید شماهم درگیرش شده باشید و مهم باشه براتون.

این روزا بخاطرِ اینکه ارتباطات کمتر شده و همه باید تایم زیادی با خودمون تنها میموندیم خیلی چیزا در درونمون برایِ خودمون آشکار شده.

ما یه دوست مشترکی داریم که طی صحبت‌هامون فهمیدیم داره یه بازی روانی مشترکی سرمون در میاره. چیکار میکنه؟

میاد باهامون صحبت میکنه و ازمون درباره ایده‌های جدیدمون میپرسه. بعد ما ایده ای که داریم یا کاری که داریم میکنیم رو بهش میگیم و شروع میکنه به گفتنِ نقاطِ ضعف یا منفی کارمون و اون شوق رو که میگیره هیچ، اصلا بی ارزش میکنه ایده رو. میایم هر حرفی بزنیم میگه علمی حرف بزنید، فکت بیارید و..

چت جی‌پی‌تی رو نقد میکنه و میگه بَده اما وقتی با ما بحث میکنه میره سراغ اون تا همه جانبه ایده ما رو ضعفاشو بهمون بگه و باور کنیم که به درد نمیخوره کارمون.

بعدش خودش میاد اون ایده رو یخورده تغییر میده و استفاده میکنه و کیف میکنه با موفقیتش :)))

(البته به این نتیجه هم رسیدیم که از بدجنسیش نیست. از ناپختگیشه بیشتر و فکر میکنه همه چیز خلاصه شده تو پول و موفقیت. اون دهه هشتادیه و ما هفتادی و یجورایی دلش میخواد بهمون ثابت کنه بچه باهوش و موفقِ بین ما اونه. البته قرار شد دیگه خودمونم حواسمون به خودمون باشه و هرچیزی رو نگیم بهش)

خلاصه که آره.

به نظرم سوایِ رنجِ مشترک، آگاهیِ مشترک هم اون گفت و گو رو شیرین‌تر از عسل میکنه.

شب زحمت کشید منو رسوند خونه و بعدش خودش رفت خونشون. چون جی پی اس کار نمیکرد رو دستمال واسش کروکی کشیدم مسیر برگشتشو :)

وقتی رسید مسیج داد: نمیدونی چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که دارمت، خیلی رفاقتمون بهم میچسبه.♡

منم گفتم: از وقتی رسیدم حس میکنم قشنگ دلم سبک شده.. من عاشقتم و مرسی که انقدر رفیقِ بی‎نظیری هستی واسم.


ازخودم یخورده بخوام بگم اول اینکه حسابی این روزا برف داره بهم میچسبه هرچند آدمِ سرما دوستی نیستم. 

برایِ اهلِ بیت تو روز تعطیل جدول سودوکو کشیدم رو برگه A4 و دارن حل میکنن و کیف میکنن. خیلی بامزه‌ست ⁦(⁠ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ⁠)♡⁩

بعد از آپلود کردنِ این پست میخوام دوباره برگردم سر درس و مشقم و به نظرم یکی از فاکتورهای موفقیت با سواد داشتن(نه مدرک گرایی) گره خورده.

درمورد اینترنت هم من همچنان اصلا به نت بین المللی وصل نشدم. 

آهان یه چیز دیگه هم این که این روزا دارم سریال کره‌ای موش رو میبینم و خیلی عجیبه که انقدر رو اعصابم اثر گذاشته.. من چندوقته دارم سریال ژانر معمایی-هیجانی-جنایی میبینم و اوکیم باهاش اما این یکی داره خیلی بهم اضطراب میده و شبا هم کابوس درباره‌اش میبینم. منتظر این سریال زودتر تموم شه بعدش اصلا از این ژانر یه مدت فاصله میگیرم. نمیدونم چی تو این سریال داره انقدر اذیتم میکنه... 

اولین روز بعد از تموم شدنش میشینم انیمیشن امپراطور کوزکو می‌بینم روحم شاد شه.

کشفِ عمیق‌ترِ خودم

دیشب داشتم فکر میکردم من که خیلی خوب بلدم با تنهایی و سکوت کنار بیام و ازش لذت ببرم. دلیل این کلافگی خودم چیه؟(فارغ از اوضاع بی‌ریختِ مملکت منظورمه)

هی فکر کردم هی فکر کردم و بالاخره فهمیدم منشا خلا درونم چیه.

مشکلِ من "کارمه". من بینهایت عاشق شغل و کارم هستم و یه بخش از معنای وجودم رو شغلم ساخته.(ببخشید که اشاره نمیکنم شغلم چیه)

و شغل من پیوند خورده با اینترنت و سوشیال مدیا.

این روزا که کار نمیتونم کنم احساس میکنم اون سطح از انرژی، اون بشاش بودن،اون قدرت و اون معنای وجودی دلخواهم رو ندارم.

هرچند کار من با استرس زیادی همراهه اما من عاشقِ تک به تک بخش‌های کارمم. اینکه اثرگذارم، جاری‌ام، دائما آپدیت باید باشم و...

البته تمام این روزا در همین حیطه درس خوندم و هرروز حتی جمعه مطالعمو داشتم و بین 2ساعت تا 5ساعت متغیر بود ساعات درس خوندنم.

اما خب اینکه هی اضافه بشه به دانشت اما نتونی به کارش بگیری یا بری بیشتر سرچ کنی و مقاله بخونی و.. اون هیجان رو نداره.


به جاش دیشب یه ژورنالینگ در آرامش هم  کردم و یه نقشه راه نسبی برای خودم طراحی کردم که بدونم تا هفته دیگه اگر نت وصل نشه باید چیکار کنم و ایضاً اگر نت وصل بشه باید چیکار کنم و یهو جا نخورم و قاطی پاتی بشه برنامه‌هام. 

بالای صفحه ژورنالینگ یه جمله از مرحوم بیضایی نوشتم که میخوام اینجا هم بنویسم و بذارم بمونه:

ما با آنچه می‌سازیم ایرانی هستیم!

نه فقط با آنچه از دست می‌دهیم.. (#بهرام_بیضایی)

Daily

قهوه‌ام رو گذاشتم دم بیاد و گفتم تا آماده بشه پست امروز رو بنویسم. ☕️

دیشب خیلی فکر کردم به همه چی.. از خاصیت‌هایِ همیشگی و بی تغییرِ نوشتن برایِ من، اورتینک بوده و دیشبم اومده بود سراغم.

اوورتینک که میاد مثلِ یه جغد به راحتی تا پنج صبح بیدارم و تو سرم با خودم درباره همه چیز حرف میزنم و چشمام یه ذره هم گرم نمیشن تا بخوابم.

حتی میخواستم یه پست بلند بالا بنویسم و از تمام درد و حرف‌های نگفته‌ام به اون آدم بنویسم و خالی شم.

چرا؟ چون هیچوقت نتونستم ازش حرف بزنم.

تو کانالم راحت بودم اما میدونستم آدرس کانالمو داره و نمیخواستم به قول بیلی ایلیش تو اینترنت راجع بهش بد بگم.. نمیخواستم غمگین شه یا تو چشمِ دوستای مشترکمون کوچیک بشه. این آخرین محافظتم بود ازش.

بعدها هم نتونستم از غمم بنویسم چون دوستای واقعی و بی‌نظیری دارم و همینکه میومدم تو باتلاقِ خاطرات غرق شم و نوشته‌هام بویِ اورتینک میگرفت، زنگ میزدن باهم بریم بیرون و غم رو از دلم بیرون میبردن.

ما تو جریانِ جزییات روابط هم هستیم و نمیتونم بگم چقدر حضورشون موثر بود. 

اگر نبودن من هم این من نمیشدم.

خلاصه بعد از اینکه اونا هوامو داشتن دیگه  نه روم میشد بنویسم از پروژه شکست خورده عاطفیم نه واقعا بعد از حرف زدن با دوستام دیگه غمی برای تبدیل شدن به کلمه میموند برام. حتی غمِ ملو هم نمیموند چون تمامشو باهم مرور میکردیم و تموم میشد میرفت تا روزِ دیگه.

همه اینا رو گفتم تا به این برسم:

تو پست اول گفتم خوشحالم اومدم اینجا چون میتونم "خودم تَر" باشم..

میخوام اصلاحش کنم و بگم تو این جایِ جدید و قایمکی فهمیدم ؟"چقدر خوبه یه وقتایی آدم همه‌یِ خودش نباشه" ..

چقدر خوبه یه وقتایی به حال خودمون رها نشیم و به زور و ضرب هم شده آدما بگیرنمون.

زندگی واسه ماها آسون نیست و هممون یه تم افسردگی و اضطرابی تو شخصیتمون داریم که اگر بهش افسار نزنیم میتونه کل شخصیتمون رو ببلعه.

شایدم نباید تعمیم به همه بدم، شاید درباره خودم این بیشتر صدق میکنه

درباره خودم میگم که من یه ته مایه‌هایی از این ماجرا رو دارم و با کمک تراپیست، با نظاره‌گر بودنِ زندگی، با دوستام و با هزارتا راه رفته و نرفته تونستم کنترلش کنم.

الآن با خودم داشتم مرور میکردم که نوشتن اینجا باید واسم چندتا قانون داشته باشه تا ادامه بدمش. نمیخوام خودمو اذیت کنم یا از روتین خارج شم.

قوانین من اینان:

 اینجا نوشتن نباید واسم تبدیل بشه به یه دغدغه که بخوام محتوای نوشتم رو از قبل تو ذهنم مرور کنم و دل مشغولی و نوشخوار فکری دوباره بهم برگردن. اگر از کنترل خارج بشم اینجا رو میذارم کنار.

 تا جایِ ممکن روزها آپدیت میکنم چون دیشب دقت کردم دیدم شب‌ها بخوام بنویسم ناخودآگاه غمگین و فلسفی میشه. تا وقتی کنترل ماجرا دستم نیومده شب‌ها ننویسم بهتره

 محتوای اینجا اختصاص بیشتری به دیلی من داره و درباره اوضاع بیرون نیست.. اوضاع بیرون آلردی آشفته‌ست و هم من هم شما میدونیم، اینجا بیشتر به دنیای درونم اختصاص داره.

فعلا همیناست برام.

قوانین دیگه هم اضافه بشه بعدا ادیت میکنم.